تبليغاتX
-{Seyed Mohammad Mir Esmayeli }-

در مورد وبلاگ

یا علی گفتیم عشق آغاز شد

لینک دوستان

آقا زاده / وحید جلیلی / عبدالرضا داوری / محمد تورنگ / مصطفی آجرلو / حمید داودآبادی / مسعود دهنمکی / مهدی فاطمی / حامد طالبي / میثم زمان آبادی / زهرا جعفرزاده / محمد رضا زمردیان / میثم رشیدی مهرآبادی / الهه احمدی / اميرطاهر حسين خان / رحیم صفوی / حسین فدایی / عیلرضا زاکانی / میقات / مفحلون / پنجره / مجادله / مسعود ده نمکی / ری هنر / ..:: یا رب 121 ::.. / پایگاه اینترنتی مداحی / سکوت / اندیشــه ی نـــو / قرآن ناطق / سجاد رحیمی مدیسه / رضا عطاران / الهمنی /

موضوعات مطالب

عکس / اخلاقی / عرفانی / اجتماعی / بزرگان عرفانی / لختی پای درس بزرگان / سیاسیو از این حرفها / زندگی نامه فرزانگان و بزرگان / اهل بیت علیه السلام / شخصی / سوال و جواب / شعر /

پیوندهای روزانه

قرآن انلاین / مهندس رحیم مشایی / رهوا / فصل انتظار / چایخونه / جهاد مجازی / رضا عطاران .عزیز / تبیان / موعود / فارس / پارس قرآن / شیعه نیوز / پارسینه / تابناک / فردا / آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین

شهریور 1389 / مرداد 1389 / خرداد 1389 / اردیبهشت 1389 / دی 1388 / آذر 1388 / آبان 1388 / مهر 1388 / شهریور 1388 / مرداد 1388 / تیر 1388 / خرداد 1388 / اردیبهشت 1388 / فروردین 1388 / اسفند 1387 / بهمن 1387 / دی 1387 / آذر 1387 / آبان 1387 / مهر 1387 /

 

 

 

اون لیوان چای رو می دی من؟

از تاکسی پیاده شدم. وقتی از صبح در حال دویدن باشی. محل کار.شرکت.و دانشگاه و . . . ـ دورنمای متر کردن انقلاب به دنبال کتابی که اصلا نمی دانی وجود خارجی دارد یا نه، چندان جالب و روشن به نظر نمی رسد. نگاهی به فوج مردم که با شتاب از کنار هم رد می شدند، به هم تنه می زندند و چشمانشان ویترین مغازه ها را می جست پاهایم را سست کرد.

120sd


احساس غریبی که همیشه اینجا بهم دست می داد، میان این همه که اینطور با چشمان باز، بسته از کنار هم رد می شدند، احساس غربت بهم دست می داد. یک لیوان چای از زیر پل یک ساختمان خریدم و پاهایم را دنبال خودم کشیدم. اما حتی نگاه به آن همه پله های سرد پل عابر باعث شد، پاهایم درد بگیرند. سرم را پایین انداختم و پا روی اولین پله گذاشتم.
ـ اقا. اقا یه دونه فال بخر...
چرا این موجودات همیشه وقتی که حوصله نداری، پیدایشان می شود؟ رویم را برگرداندم و دست تو جیب کتم کردم تا کیفم را چنگ زدم.
بخر دیگه.
بچه برو. نمی خوام.
نمی خری؟
نه!
اون لیوان چای رو می دی من؟
نگاهش کردم. نگاه تحقیرآمیزش خیلی سرد بود، سردتر از پله ها.  سردتر از مردم دیگر

ولی چشمان گرم و مهربان ودلی گرم داشت

خندیدم گفتم بیا این لیوان چای

حالا فال چند است  گفت برای تو که مشتی هستی مجانی

شوخی کردم گفتم مشتی خودتی من حاجی هستم

گفت نه تو سید من هم  حاجی بچه گفتم قبول عشق است حالا چند

خندید گفت تو مرام مانیست از سید ها پول بگیریم

دستم را  به طرفش دراز کردم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 9:38  توسط سید