از تاکسی پیاده شدم. وقتی از صبح در حال دویدن باشی. محل کار.شرکت.و دانشگاه و . . . ـ دورنمای متر کردن انقلاب به دنبال کتابی که اصلا نمی دانی وجود خارجی دارد یا نه، چندان جالب و روشن به نظر نمی رسد. نگاهی به فوج مردم که با شتاب از کنار هم رد می شدند، به هم تنه می زندند و چشمانشان ویترین مغازه ها را می جست پاهایم را سست کرد.

احساس غریبی که همیشه اینجا بهم دست می داد، میان این همه که اینطور با چشمان باز، بسته از کنار هم رد می شدند، احساس غربت بهم دست می داد. یک لیوان چای از زیر پل یک ساختمان خریدم و پاهایم را دنبال خودم کشیدم. اما حتی نگاه به آن همه پله های سرد پل عابر باعث شد، پاهایم درد بگیرند. سرم را پایین انداختم و پا روی اولین پله گذاشتم.
ـ اقا. اقا یه دونه فال بخر...
چرا این موجودات همیشه وقتی که حوصله نداری، پیدایشان می شود؟ رویم را برگرداندم و دست تو جیب کتم کردم تا کیفم را چنگ زدم.
بخر دیگه.
بچه برو. نمی خوام.
نمی خری؟
نه!
اون لیوان چای رو می دی من؟
نگاهش کردم. نگاه تحقیرآمیزش خیلی سرد بود، سردتر از پله ها. سردتر از مردم دیگر
ولی چشمان گرم و مهربان ودلی گرم داشت
خندیدم گفتم بیا این لیوان چای
حالا فال چند است گفت برای تو که مشتی هستی مجانی
شوخی کردم گفتم مشتی خودتی من حاجی هستم
گفت نه تو سید من هم حاجی بچه گفتم قبول عشق است حالا چند
خندید گفت تو مرام مانیست از سید ها پول بگیریم
دستم را به طرفش دراز کردم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 9:38  توسط سید
|