تبليغاتX
-{Seyed Mohammad Mir Esmayeli }-

در مورد وبلاگ

یا علی گفتیم عشق آغاز شد

لینک دوستان

آقا زاده / وحید جلیلی / عبدالرضا داوری / محمد تورنگ / مصطفی آجرلو / حمید داودآبادی / مسعود دهنمکی / مهدی فاطمی / حامد طالبي / میثم زمان آبادی / زهرا جعفرزاده / محمد رضا زمردیان / میثم رشیدی مهرآبادی / الهه احمدی / اميرطاهر حسين خان / رحیم صفوی / حسین فدایی / عیلرضا زاکانی / میقات / مفحلون / پنجره / مجادله / مسعود ده نمکی / ری هنر / ..:: یا رب 121 ::.. / پایگاه اینترنتی مداحی / سکوت / اندیشــه ی نـــو / قرآن ناطق / سجاد رحیمی مدیسه / رضا عطاران / الهمنی /

موضوعات مطالب

عکس / اخلاقی / عرفانی / اجتماعی / بزرگان عرفانی / لختی پای درس بزرگان / سیاسیو از این حرفها / زندگی نامه فرزانگان و بزرگان / اهل بیت علیه السلام / شخصی / سوال و جواب / شعر /

پیوندهای روزانه

قرآن انلاین / مهندس رحیم مشایی / رهوا / فصل انتظار / چایخونه / جهاد مجازی / رضا عطاران .عزیز / تبیان / موعود / فارس / پارس قرآن / شیعه نیوز / پارسینه / تابناک / فردا / آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین

شهریور 1389 / مرداد 1389 / خرداد 1389 / اردیبهشت 1389 / دی 1388 / آذر 1388 / آبان 1388 / مهر 1388 / شهریور 1388 / مرداد 1388 / تیر 1388 / خرداد 1388 / اردیبهشت 1388 / فروردین 1388 / اسفند 1387 / بهمن 1387 / دی 1387 / آذر 1387 / آبان 1387 / مهر 1387 /

 

 

 

استاد

 

يكي از مريدان عارف بزرگي، در بستر مرگ افتاد. از عارف پرسيد: مولاي من استاد شما كه بود؟ وي پاسخ داد: صدها استاد داشته ام. مرید: كدام استاد تأثير بيشتري بر شما گذاشته است؟ عارف انديشيد و گفت: در واقع مهمترين امور را سه نفر به من آموختند.

استاد

اولين استادم يك دزد بود. شبي دير هنگام به خانه رسيدم و كليد نداشتم و نمي خواستم كسي را بيدار كنم. به مردي برخوردم، از او كمك خواستم و او در چشم بر هم زدني در خانه را باز كرد. حيرت كردم و از او خواستم اين كار را به من بياموزد. گفت كارش دزدي است. دعوت كردم شب در خانه من بماند. او يك ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بيرون ميرفت و وقتي برمي گشت مي گفت چيزي گيرم نيامد. فردا دوباره سعي مي كنم. مردي راضي بود و هرگز او را افسرده و ناكام نديدم.
استاد دوم من سگي بود كه هرروز براي رفع تشنگي كنار رودخانه مي آمد، اما به محض رسيدن كنار رودخانه سگ ديگري را در آب مي ديد و مي ترسيد و عقب مي كشيد. سرانجام به خاطر تشنگي بيش از حد، تصميم گرفت با اين مشكل روبه رو شود و خود را به آب انداخت و در همين لحظه تصوير سگ نيز محو شد.
استاد سوم من دختر بچه اي بود كه با شمع روشني به طرف مسجد مي رفت. پرسيدم: خودت اين شمع را روشن كرده اي؟ گفت: بله. براي اينكه به او درسي بياموزم گفتم: دخترم قبل از اينكه روشنش كني خاموش بود، ميداني شعله از كجا آمد؟ دخترك خنديد، شمع را خاموش كرد و از من پرسيد: شما مي توانيد بگوييد شعله اي كه الان اينجا بود كجا رفت؟ فهميدم كه انسان هم مانند آن شمع، در لحظات خاصي آن شعله مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نميداند چگونه روشن ميشود و از كجا مي آيد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:15  توسط سید