تبليغاتX
دل نوشته - دو قفس
در باغ پدرم دو قفس بود.

دو قفس

در باغ پدرم دو قفس بود. در درون يكي از آنها شيري بود که غلامان آن را از بيابانهاي نينوا آورده بودند و در درون ديگري پرنده اي که هرگز از نغمه سرايي خسته نمي شد. پرنده هر روز در هنگام سحر شير را صدا مي زد و به او مي گفت: "صبح بخير برادر زنداني!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:48 توسط سید |