در باغ پدرم دو قفس بود.

در باغ پدرم دو قفس بود. در درون يكي از آنها شيري بود که غلامان آن را از بيابانهاي نينوا آورده بودند و در درون ديگري پرنده اي که هرگز از نغمه سرايي خسته نمي شد. پرنده هر روز در هنگام سحر شير را صدا مي زد و به او مي گفت: "صبح بخير برادر زنداني!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:48  توسط سید
|