حالا میخوای کاسب باش یا میخوای کارمند دزدی دزدی اما دزدی باورهای مردم کار دروستی نیست
این داستانی است که پیشنهاد میکنم بعضی افرادو ...بخوانند تا دزد باورهای مردم نباشند.
------------------------------------------------------------
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و
دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...
بیچاره آمریکایی ها ؛ بدبخت غربی ها
سالیان است که خودشان را می کشند و اتاق فکر و برنامه ریزی و چاره سازی
و با هویت یک ملت بازی ،
و باز محرم می شود و هرچه رشته بودند می شود آش رشته ی نذریِ رقیه !
سیّاسان شان می نشینند و مطالعه و تحقیق و جاسوسی می کنند
چندین سال
و بعد نتیجه آن می شود که هان ،
فهمیدیم ، مشکل این ملت آن است که اتحاد دارند و روحیه ی شهادت طلبی
و غیرت !
باید کاری کنیم که بشوند بی غیرت ...
دین را می کوبیم ، جک می سازیم ، رمان می نویسیم
مسخره می کنیم ؛
ترک و لُر و فارس را به جان هم می اندازیم
و پابند دنیاشان می کنیم ؛
دختران شان را خر می کنیم تا وقتی به خیابان می روند
خیال کنند دارند به حجله ی عُرس می روند
و جوری آرایش کنند که آسایش پسران شان گرفته شود
و قدرت مغزشان ؛
تا به جای مُخ ، ...شان کار کند صبح تا شام .
روزشان را شام می کنیم
و مشام فطرت شان را زُکام
تا کام شان فقط دود را بشناسد و عینک دودی و بنزِ شیشه دودی را
تا میراث اسلاف شان را دود کنند و بخندند ، مثل شیشه کش ها ؛
و آخر سر بگویند : کدام اسلام ؟ کدام امام ؟ بزن به سلامتی هرچه با مرام ...
این کاری است که آنها می کنند ؛ تهاجم !
و کاری که ما می کنیم ، یعنی نمی کنیم
این است که سال تا سال ، دست روی دست می گذاریم و دل دل می کنیم
که نهی از منکر ، بکنیم ؟ نکنیم ؟ کار فرهنگی ، جواب می دهد ؟ نمی دهد ؟
به راستی ، با این کاستی ، اگر حراستی غیبی نبود ، چندین سال پیش ما به هلاکت رسیده بودیم ؟!
ولی ... باز محرّم می شود و گاهِ آب بندیِ پیچ های شُل شده
و طیّاره های نامرئی ، گَردِ اشک بر مَرغزار جان ها می پاشند
و شورشی می شود ؛ شورِ شور !
و باز هم جوان های گناهکار ، بین روضه ، عهد می بندند که برگردند
و از روضه ی مسلم شرم شان می آید ، که امام شان را تنها بگذارند
و شام رقیه ، عرق شرم و اشک چَشم را تلاقی می دهد
که خرس گنده ! تو اندازه ی یک دختر سه ساله هم به درد امامت نمی خوری !!
و باز هم پیوند امت و امامت ...
اتاق های فکر شیطانی ، باز هم بنشینید و تار عنکبوت ببندید بر درِ خانه ی عشق !
امام ، میان دارِ حسینیه ی این قیام ، می نویسد :
(( ما مفتخريم كه ائمه معصومين ما - صلوات الله و سلامه عليهم - در راه تعالي دين اسلام و در راه پياده كردن قرآن كريم كه تشكيل حكومت عدل يكي ازابعاد آن است ، در حبس و تبعيد به سر برده و عاقبت در راه براندازي حكومتهاي جائرانه و طاغوتيان زمان خود شهيد شدند. ))
و این همان است که گفت
این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است ...
الی الحَشرِ حتّی یَبعَثَ اللهُ قائماً / یُفَرِّجُ عنّا الهَمَّ و الکُرُباتِ ...
با سلام چند روز پیش یکی از دوستان عزیزم سوال کرد ازم که چرا باید «اعوذ بالله من الشیطان رجیم» را قبل از «بسم الله الرحمن الرحیم» گفت و .....؟
به صورت کوتاه اگر بخواهم بیان کنم باید عرض کنم:
در این دهه بعد از انقلاب که از هر سوی
فتنه ای بلند میشود و در این وانفسا که هر کسی برداشتی از دین دارد و هر
ناکسی تراوشات ذهنی خود و افکار و اندیشه های وام گرفته از غربیها و مادی
پرستان را به ساحت دین می چسباند و به نام دین به خورد توده ها می دهد ،
من دینی را بر می گزینم که تو منادی آن باشی . من ولایتی را می پرستم و
مُرید آنم که تو آن را فریاد میزنی
برخلاف نظر کوته نظران و کج اندیشان و
معاندان ، من برده و بندة تو نیستم ،چرا که تو ارباب نیستی ؛ من بندة آزاد
خداوندم که پیرو توأم و تو مولایی منی ، من گوش به فرمان توأم و تو
فرمانده دل منی ، من مُرید توأم و تو مراد منی مولا .
من تو را
شبیه ترین مردمان به امامان معصوم (ع) می بینم ، آری اینگونه میگویم در تو
نور مهدوی میبینم در دیانت و هدایت مردم به سوی خدا ، در تدبیر و رهبری
حکومت اسلامی ، در سیاست مبارزه و مقابله با دشمنان اسلام و قرآن ، در فهم
سیاسی و اجتماعی از دین ، در شجاعت و شهامت ودر صبر و بردباری ، در ساده
زیستی و زهد معنوی ،در روشن فکری مذهبی ..... تورا بر سیره و روش پیامبر
(ص) و امامان معصوم (ع) و امام حی حضرت حجت روحی فداء می بینم .
پس چرا به ولایتی همچون شما باهرالنور افتخار نکنم و از جان و دل به فرمان
تو گردن ننهم؟ پس من راهی را میروم که تو نشانم دهی، چرا که به این
اعتقاد قلبی رسیده ام که راه تو ، راه امام و هدف تو هدف امام است.
مولای من تو را تنها نمی گذارم تا در روز قیامت روی زشت کوفیان امروزی را
نبینم . من تو را تنها نمی گذارم تا وقتی پرسیدند امامت کیست ؟ نام زیبای
تو را با افتخار بر زبان آورم. من در دنیا با تو می مانم تا روز قیامت که
هر کس به دنبال امامی سرگردان میشود ، مرا با تو محشور کنند و تو دست مرا
بگیری. من تو را تنها نمیگذارم تا در روز قیامت همراه علی (ع) باشم.
و چه زیباست سخن آن شهید که وصیت کرد: من با خدای خویش پیمان بسته ام که در همه کربلا ها و در همه عاشورا ها همراه حسین باشم.
آری من مُرید گوش به فرمان حسین زمان خویشم و به این امر میبالم مولای من سید علی خامنه ای (روحی فداء)
و چه زیبا گفت علامه دوران آیت الحق استاد
حسن حسن زاده آملی که فرمود : گوشتان به دهان رهبر انقلاب باشد. چون
ايشان گوششان به دهان حجتبنالحسن(عج) است.
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سربکشند ،ما بر آن سریم
آری ما مُریدسیدی از آل نوریم..
رهبرا، مظلومیت تو ما را به یاد مظلومیت مولا علی(ع) می اندازد اگر منافقان امت قلب تو را جریحه دار کرده ودل تو را خون کرده اند ، خوارج هم قلب جد تو امیرالمؤ منین (ع) را خون کرده بودند. مگر نه این است که آنها هم قبلا از اصحاب نزدیک پیامبر (ص) بودند و ولایت علی(ع) غربالشان کرد؟إ و مگر نه این است که منافق صفتان انقلاب ، بازماندگان اهالی کوفه و وارثان همان خوارجند که با ولایت تو غربال می شوند.
اما مظلومیت علی(ع) از مظلومیت تو بیشتر بود چرا که یارانش انگشت شمار بودند ولی تو بسیجی ها و مریدانی را داری. بسیجی هایی که امام را تنها نگذاشتند تو را هم تنها نمی گذارند. دوستانت را دوست می داریم و دشمنانت را دشمن.
رهبرم تو تنها نیستی ، آری تو تنها نیستی تو رهبر قبیلة عشقی
مگه نه اینکه مسلمانان جهان اسلام تو را دوستدارند ؛ آنان که خون مسلمانی
در رگ هایشان جوششی دارد ، عشق به ولایت هم در دلهایشان موج میزند . تو
رهبر بسیجی هایی ، تو ولی فقیه همة مسلمانانی ، تو رهبر همة عاشقان
عدالتی . تو رهبر محرومان و مستضعفینی . تو رهبر همة کسانی هستی که چشم
انتظار ظهور مهدی اند .
شیفتگان عدالت و زهد علی (ع ) چون در دوران آن حضرت نبوده اند با پیروی از تو و دفاع از ولایت تو وفاداری خود را به او اثبات می کنند و قلب خود را با سخنان علی گونة تو تسکین می دهند و عاشقان امام زمان (عج ) گوش به فرمان تو برای اجرای فرامین آن امام موعود تمرین اطاعت می کنند و اگر چه سعادت حضور در دولت کریمة آن حضرت را نیافته اند ولی دلخوشند که در تحت ولایت امیری صالح کبیری بی منتها و اقیانوسی بی پایان از یاوران او روزگار را سپری می کنند .
سید من، من نفسم را از تو می گیرم ، من راهی را می روم که تو می روی و قدم بر جای پای تو می گذارم . من به ولایت تو افتخار می کنم چرا که ولایت تو را ولایت امام زمان (عج ) می دانم . اگر امام بزرگوار ما وارث امامان معصوم (ع) و وارث رسول خدا (ص) بود و اگر او وارث تمامی انبیاء بود ، تو وارث همان امامی و حقا که یک قدم از راه او جدا نرفته ای پس تو ولی مایی و رهبر ما .
عکس تو بر دیوار های بلند قلوب مریدان و مسلمانان نقش بسته است و این
عزتی خداوندی است که به آن رهبر فرزانه عطا شده و لیکن اهل نفاق آن را نمی
فهمند :
وَ لِلّهِ الْعِزّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقینَ لا یَعْلَمُون (قرآن کریم )
سید خراسانیم و ای رهبرم، ما سربازان و جان بر کفان تو هستیم
و ما همة آزادگان جهانیم ،مُریدان تو هستیم
سید مجتبی علمدار
معمول است كه براي نگارش زندگينامه از روز، ماه و سال تولد آغاز ميكنند، اما براي معرفي سيدمجتبي بهتر است به سالهاي پيش از تولد وي بازگرديم؛ زيرا بر اين اصل واقفيم كه براي معرفي هر پديدهاي ابتدا بايد سابقه و گذشته آن پديده را مرور كرد و در سير ايجاد آن به تفكر و تعمق پرداخت
دوران پيش از تولد
مازندران از ديرباز همواره خاستگاه شيعيان خالص و ارادتمندان به اهل بيت عصمت و طهارت بوده است. يكي از نمودهاي بارز اين ارادت برپايي مجالس سوگ و سرور در شأن اهل بيت(ع) بوده كه نياكان سيدمجتبي در شهرستان ساري همواره طليعهدار اين محافل و مجالس بودهاند.
يكي از آنان مرحوم سيدعلياكبر علمدار (پدربزرگ سيدمجتبي) بود. او با احساس اين نكته كه در محله مسكوني آنان (بخش 8 ساري) مكاني براي اقامة محافل مذكور وجود ندارد، يكي از اتاقهاي منزل خود را به اين امر اختصاص داد. همين خانه به ظاهر كوچك، مدتي ميعادگاه عاشقان اهل بيت(ع) و شاهد سوز و گدازهاي عارفانه سوگواران اباعبدالله...(ع) بود و در ماههاي محرم و صفر جمعيت اندك محله را در خود جاي ميداد.
تولد
در فضاي همين خانه كه مدتها به ذكر يا حسين(ع) و يا زهرا(س) معطر شده بود، در سحرگاه يازدهم دي ماه 1345 درست در لحظاتي كه مؤذن، آواي دلنشين اذان صبح را سر داده بود، كودكي ديده به جهان گشود كه نامش را مجتبي نهادند. بعدها عقايد، رفتار و منش مجتبي نشان داد كه روح بزرگ او چگونه پيامها و بركات معنوي آن فضاي ملكوتي را به خود گرفت.
تولد سيدمجتبي بارقهاي از اميد را در دل پدر و مادرش كه در سيماي نوراني او آيندهاي درخشان را ميديدند، به وجود آورده بود. آنان ميانديشيدند كه در آينده، حضور مجتبي در خانواده از دشواريهاي زندگي آنان خواهد كاست و در ايام پيري، عصاي دستشان ميگردد.
سيدمجتبي دومين فرزند خانواده و نخستين فرزند پسر سيدرمضان علمدار بود. اين پدر بزرگوار با درآمدي متوسط همواره دغدغة آن را داشت كه فرزندانش تعاليم اسلامي را به درستي بياموزند و بدان عمل كنند. از اين رو، به مادر سيد توصيه كرد كه در دوران كودكي، وي را با قرآن آشنا سازد. اين مادر فداكار كه در دوران طفوليت سيد، همواره شاكر اين نعمت خداوندي بود، از هيچ كوششي در جهت تربيت مجتبي دريغ نكرد و زمينه يادگيري قرآن را براي فرزندانش بوجود آورد.
دوران تحصيل
وي تحصيلات ابتدايي را در دبستان شهيد عبدالحكيم قرهجه (حشمت داوري) و دوران راهنمايي را در مدرسه شهيد دانش (نيما) و چند سال از دوران متوسطه را در هنرستان شهيد خيريمقدم شهرستان ساري با موفقيت به پايان رساند.
اگر چه دوران تحصيلات متوسطه سيدمجتبي به دليل پيروي او از فرمان پير جماران، خميني كبير و انجام تكليف الهي ناتمام ماند و به حضور دي ميادين نبرد كشيده شد، اما راه سيد را به سوي دانشگاهي باز كرد كه در كلاس آن درس عشق و ايثار ارايه ميشد و سيد توانست از جمله دانشجويان ممتاز آن گردد.
لازم به ذكر است كه سيد پس از سالهاي جنگ ادامه تحصيل داد و تحصيلات خود را در مقطع متوسطه به پايان رسانيد.
دوران دفاع مقدس
سيدمجتبي در سال 1362 يعني در سن هفده سالگي به همراه چند تن از دوستانش دوران آموزش نظامي را در منجيل پشت سر گذاشت و بعد از آن به منطقه كردستان اعزام شد.
حضور سيد در كردستان با اتمام عمليات والفجر 4 مصادف بود كه به همراه ساير رزمندگان، پس از عمليات در پايگاه ساوجي و در منطقه پنجوين عراق مستقر شدند.
سيدمجتبي در سال 1363 وارد منطقه عملياتي جنوب شد و در گردان امام حسين(ع) لشگر 25 كربلا مازندران با عنوان تيربارچي تحت فرماندهي سردار رشيد اسلام شهيد "صمد اسودي" مانع تجاوز مزدوران بعثي به كيان نظام اسلامي شد.
اين رزمنده سرافراز از نقشآفرينان عمليات پيروز كربلاي 1 نيز بود كه به آزادسازي شهر مهران انجاميد. در همين عمليات بود كه سيدمجتبي يكي از بهترين دوستان خود را از دست داد. او شهيد "حميدرضا مردانشاهي" نام داشت كه دوران تحصيل و آموزش نظامي را با هم گذرانده، در كنار هم به جبهههاي نبرد عزيمت كردند. علاقه سيدمجتبي به حميدرضا چنان بود كه پس از اعمليات كربلاي 1 در تصميمي شجاعانه به همراه چند تن از رزمندگان به ميان عراقيها رفته، با بازگرداندن پيكر مطهر شهيد حميدرضا مانع چشم انتظاري دل آزار خانواده او شد. در روزهاي سنگين فراق حميدرضا، مجتبي به دلسوختهاي ديگر از تبار عاشقان حضرت دوست يعني "حسين طالبي نتاج" دل داده بود كه به اعتراف خود سيدمجتبي، بسياري از فضايل اخلاقي را از حسين الهام گرفته بود و همواره ويژگيهاي رفتاري او را به عنوان الگوي عملي براي ديگران بازگو ميكرد. اين دوستان تا آخرين لحظههاي زندگي از خاطر او محو نشدند و سيد همواره از آنان به نيكي ياد ميكرد.
ناگفته نماند جذابيت فوقالعادة سيدمجتبي سبب شده بود دوستان بسيار زيادي در طول هشت سال دفاع مقدس از شهرهاي مختلف استان مازندران با او در ارتباط باشند كه برخي به شهادت رسيدند و برخي نيز در قيد حيات هستند و همواره دوستي و ارادت متقابل ميان آنها برقرار بود. اما نكته قابل تأمل اينكه مجتبي همواره در ارتباطات دوستانه به دنبال كسب معرفت بود و از خصوصيات مثبت اخلاقي هر كس به اندازه ظرفيت، خوشهچيني ميكرد.
پس از عمليات كربلاي 1 سيد وارد گردان "مسلم بن عقيل" شد كه تا پايان جنگ نيز در آن گردان باقي ماند. (لازم به ذكر است كه سيدمجتبي مدتي كوتاه در گردان "يا رسول(ص)" نيز عضويت داشت.)
سيدمجتبي در دي ماه 1365 همراه با گردان مسلم آماده حضور در عمليات كربلاي 4 شد؛ اما از آنجا كه به دلايلي اين گردان وارد عمل نشد، اين مأموريت به انجام نرسيد و در واقع نخستين عملياتي كه سيد همراه با گردان مسلم در آن شركت جست؛ عمليات كربلاي 5 در منطقه شلمچه بود.
گردان مسلم پيش از عمليات فوق در آبادان و در منطقهاي به نام "صيداويه"مستقر شد. در اينجا بود كه سيد همراه ساير رزمندگان در كنار نخلهاي شكسته و قد خميده اما استوار جنوب، نجواهاي عاشقانه خود را در سوگ اهل بيت(ع) سر ميداد و ميتوان گفت كه سيد مقدمات مداحي در رثاي اهل بيت را در اين مكان براي خود پايهريزي كرد. همزمان با ين نجواهاي عاشقانه در خلوتهاي انس با دوستان و نزديكان از اينكه تا آن زمان حتي مورد اصابت تركشي واقع نشده بود، شكوه ميكرد و از درگاه خداوند لياقت اين معني را ميطلبيد، تا اينكه در عمليات كربلاي 8 در شلمچه در تاريخ هفدهم فروردين 1366 اين خواسته او به اجابت رسيد و ازناحيه كتف راست مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفت و عليرغم اصرار دوستان، حاضر نشد قدمي به پشت جبهه بردارد و با همان حالت تا پايان عمليات در منطقه حضور داشت و به همراه سايرين مانع نفوذ دشمن به منطقه عملياتي شد. اين تركش هرگز از بدن سيدمجتبي خارج نشد و آن را به عنوان درّي از جانب معبود، در صدف وجود خود نگهداري ميكرد.
سيد عليرغم زخمي كه در كربلاي 8 بر بدنش وارد شده بود، با تأسي به علمدار كربلا در اواخر فروردين ماه سال 1366 به همراه گردان مسلم در عمليات كربلاي 10 شركت جست كه ارتفاعات "ماووت" هنوز خاطره پايداريها و جوانمرديهاي او را در خاطر دارد.
او پس از اعمليات كربلاي 10 همچنان در مناطق جنوب حضور داشت و بر اوراق پرونده اخلاص و فداكاري خويش ميافزود.
حضور سيد در مناطق عملياتي جنوب با لشكر 25 كربلا ادامه داشت تا آنكه در تيرماه 1366 رسماً به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد. سيد ار روز عضويت خود در سپاه اين چنين ياد ميكند.
مجتبي در مرداد ماه سال 1366 به فرماندهي گروهان سلمان از گردان مسلم منصوب شد. او اگر چه ـ به شهادت دستنوشتههايش ـ اين مسؤوليت را با احتياط و وسواس پذيرفت، اما همچنان كه از مردان بزرگ انتظار ميرود با پشتكار تمام و همت بلند و با حمايت و جانبداري از نيروهاي تحت امر از يكسو و جديت فزاينده در انجام وظايف محوله از سويي ديگر از عهده اين مهم به خوبي برآمد.
در يك كلام، سيد خود را خادم گروهان سلمان ميدانست و با اين وجود، فراموش نميكرد كه فرمانده اين گروهان نيز است و به عنوان فرمانده، تكاليف خطيري را بر عهده دارد. مجتبي كمتر شعار ميداد و بيشتر عمل ميكرد و انديشه تكليف، لحظهاي او را به خود وا نميگذاشت.
دلاوران گروهان سلمان به ياد دارند كه سيدمجتبي اين فرمانده جوان و رشيد چگونه به آمادهسازي نيروهاي خود پرداخته بود. به عنوان نمونه، او از طريق انجام رزم شبانه و پيادهرويهاي مكرر در "هفت تپه" گروهان خود را براي عمليات عظيم والفجر 10 به خوبي مهيا كرده بود.
روزهاي انتظار بسرآمد، تا اينكه در اسفند ماه سال 1366 گروهان سلمان به همراه ساير نيروهاي گردان مسلم جهت شركت در عملياتي ديگر عازم غرب كشور شد. تمرينها و آمادهسازيها در ارتفاعات برفگير "هزار و يك شهيد" در منطقه عمومي"دزلي" ادامه يافت و سرانجام گروهان سلمان به فرماندهي سيد شهيد به نقشآفريني در علميات والفجر 10 پرداخت.
ماموريت گروهان سلمان آزادسازي سه راهي "خُرمال، سيد صادق، دوجيله" و پاسگاه مستقر در آن سهراه بود كه با موفقيت كامل انجام شد و اين سهراهي رشادتهاي مجتبي را كه يك تنه به مواجهه با دشمن بعثي پرداخته بود، هرگز از ياد نخواهد برد. در همين جا بود كه سيدمجتبي مورد آماج گلولههاي بعثيان قرار گرفت و از ناحيه پهلو به شدت مجروح شد كه به از دست دادن طحال او منجر شد.
سيد اگرچه با اعزامهاي مكرر و تحمل جراحتهاي ياد شده، وظيفه خود را نسبت به انقلاب مقدس اسلامي در عرصه دفاع مقدس به انجام رسانيده بود، اما روح عاشق و نستوه او و اشتياق زايدالوصفش به كربلاي ايران بار ديگر او را به جبهههاي نبرد كشانيد، به گونهاي كه تا مدتي پس از پذيرش قعطنامه 598 نيز بايد سراغ او را از نخلستانهاي آبادان و خاكريزهاي شلمچه ميگرفتيم.
مجتبي در زمستان سال 1369 مأموريت خود را در مناطق جنوب پايان داد و سپس فعاليت كاريش را در واحد عمليات و پس از آن در واحد تربيت بدني لشكر 25 كربلا در شهرستان ساري ادامه داد.
و بدينسان از جبهه جهاد اصغر با سرافرازي و سربلندي بيرون آمد و خود را مهياي مبارزهاي بزرگتر (جهاد اكبر) نمود. در همين سال بود كه سيدمجتبي با دختري از سلالة رسول اكرم(ص) ازدواج كرد كه ثمره آن دخترم بنام سيده زهرا است. شايان ذكر است كه مجتبي، همواره از اينكه با يكي از سادات وصلت كرده است و موفق به گذاشتن نام زهرا براي فرزندش شده بود، اظهار رضايت و شادماني ميكرد.
همراه با مجتبي در جهاد اكبر
در ماههاي پايان جنگ تحميلي سيد به همراه بسيجيان پايگاه مقاومت شهداي بخش 8 به منظور حفظ ارزشهاي جنگ و پاسداشت فرهنگ شهادت با تشكيل هيات "بنيفاطمه(س)" به ديدار خانواده معظم شهداي محله بخش 8 رفته، به ذكر مصائب اهل بيت عصمت و طهارت ميپرداختند.
هيات بنيفاطمه(س) برخي از برنامههاي خوب و جاذب خود را در مسجد دهقانزاده محله بخش 8 ساري اجرا ميكرد كه در اين برنامهها مجتبي به عنوان ذاكر اهل بيت نغمهسرايي ميكرد.
از سوي ديگر، در هيأت رهروان امام خميني(ره) به مركزيت مسجد جامع ساري و با همت شهيد بزرگوار بابك خاطري و برخي از بسيجيان مخلص، برنامه ديدار از خانواده شهداي شهرستان ساري و ذكر مصائب معصومين(ع) پيگيري ميشد.
با توجه به مركزيت هيات رهروان امام خميني(ره) شهرستان ساري و گستردگي حوزه فعاليتهاي آن، مجتبي و دوستان او به تعقيب اهداف مقدس خود در قالب اين هيات پرداختند.
مجتبي در كنار هيات رهروان
هيات رهروان امام خميني(ره) ساري پس از جنگ تحميلي و بعد از ارتحال ملكوتي حضرت امام خميني(ره) بطور خودجوش و با انديشه و همت برخي از بسيجيان خاص تشكيل شد تا محلي براي تجمع نيروهاي مخلص و مدافع ارزشهاي دوران دفاع مقدس باشد.
بعدها هيات با اجراي دعاي روحبخش كميل در منازل شهداي شهرستان ساري موفق به جذب جوانان بسياري گرديد. اتخاذ شيوههاي نوين در مراسم هيات، مشاركت جوانان و اجراي مراسم و برخي عوامل معنوي ديگر از موجبات رويكرد وسيع جوانان به هيات رهروان قلمداد ميشود.
اقبال قابل توجه به هيات، ادامه برگزاري مراسم را در منازل شهدا با مشكل مواجه ساخته بود و همين امر موجب شد تا به پيشنهاد سيدمجتبي مكاني ثابت براي برنامههاي هيات در نظر گرفته شود.
از اين پس سيدمجتبي از اركان اصلي هيات بشمار ميرفت و در تصميمگيريها و سياستگذاريهاي هيات نقشي بسزا داشت تا آنجا كه امروزه نام سيدمجتبي و هيات رهروان به هم گره خورده است و عموماً افراد با ياد مجتبي هيات را به خاطر ميآورند و عكس اين معنا نيز صادق است. بدين روي، بررسي كارنامه خدمات فرهنگي شهيد سيدمجتبي علمدار بودن توجه به فعاليتهاي هيات، منصفانه نيست.
اهم فعاليتهاي هيات رهروان امام خميني ساري:
1. برگزاري مراسم دعاي كميل
2. برگزاري مراسم دعاي توسل
3. برگزاري مراسم ولادت ائمه معصومين(ع)
4. برگزاري مراسم شبهاي شهادت ائمه معصومين(ع)
5. برگزاري مراسم شام غريبان ائمه معصومين(ع)
6. برگزاري مراسم شبهاي رمضان به همراه مراسم احيا در شبهاي قدر
7. اقامه مراسم سوگواري براي سالار شهيدان در شبهاي محرم و صفر
8. برگزاري مراسم زيارت اربعين
9. برگزاري مراسم شب خاطره با ياد شهداي جنگ تحميلي
10. برگزاري كلاسهاي عقيدتي و اخلاقي
11. اجراي طرح اقامه اذان در سطح شهر
12. برپايي دعاي پرشور عرفه
آنچه ذكر شد، عناوين برنامههاي هيات بود كه هم اكنون نيز ادامه دارد، اما همانگونه كه گفتيم هيات و مجتبي ملازمت فوقالعادهاي با هم پيدا كرده بودند و به همين سبب، ميتوان نشاني از مجتبي را در اكثر برنامههاي فوق پيدا كرد.
به عنوان نمونه، مجتبي يكي از گردانندگان اصلي و مجري مراسم شب خاطره بود كه در دانشكده پزشكي ساري برگزار ميگرديد و حتماً هنوز افراد شركتكننده، نواي ملكوتي او را به ياد دارند كه چگونه در فراق ياران و همسنگرانش به قرائت چكامههاي عاشقانه و عارفانه و غزلهاي فراقي ميپرداخت.
به گواهي دوستان و شركتكنندگان در مراسم هيأت، مجتبي و هيأت در طول زمان، همواره به غناي خود ميافزودند، تاجايي كه، فضاي مراسم رمضان نسبت به ماه محرم و صفر داراي سطحي كيفيتر و بالطبع مداحي مجتبي نيز داراي عمق معنوي بيشتري بود.
مجتبي عشق به اهل بيت(ع) را بطور اعم و دلدادگي به مادرش زهراي اطهر را بطور اخص در متن زندگي خود جاري ساخته بود و به همين دليل بود كه سوز و گداز او برخاسته از درون، و گويي به تناسب تمام مظلوميت اهل بيت عصمت و طهارت بود.
مجتبي مراسم هيات در ماه محرم و صفر را با زيارت عاشورا آغاز ميكرد و بعد از استفاده از سخنراني با ذكر امام حسين(ع) به پايان ميبرد.
او با اشعاري جانسوز، دلهاي عزاداران حسيني را به كربلا ميبرد تا همراه با مادر مظلومش حضرت فاطمهزهرا(س) بر مظلوميت سالار شهيدان حضرت حسينبن علي(ع) اشك ماتم بريزند و پيام عارفانه حضرت زينب(س) آن قافلهسالار عشق و صبر و معرفت را سرلوحه زنگي خود سازند.
راز و نيازهاي مجتبي در ايام ماه مبارك رمضان در مراسم هيات خلاصه نميشد و او همچون نياي معصومش نجواهاي عاشقانه خود را در جمعي دوستانه تا سحرگاهان ادامه ميداد. سيدمجتبي در مراسم دعاي كميل لحظهاي از مناجات با معبود غافل نميگشت و گويا آن لحظه عمر را در اين جهان فاني سپري نميكرد. سيدعزيز در شبهاي شام غريبان به صف عاشقان اهل بيت ميپيوست و همراه به دسته عزاداري، ارادت خود به اهل بيت را با عبور از كوچهها و خيابانهاي شهر (از مسجد جامع تا امامزاده يحيي) ابراز ميكرد.
عشق سيد به اهل بيت(ع) فقط به روزهاي شهادت آنان خلاصه نميشد، بلكه او در ايام ميلاد ائمه معصومين عليهمالسلام و اعياد مذهبي نيز در كنار هيات به برگزاري مراسم پرداخته و مصداق كامل "يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزنن" بود.
سيد تا واپسين روزهاي عمر خود به فكر ايجاد كانوني ثابت براي مراسم هيات بود. او به همين منظور با همراهي اعضاء هيات موفق به اختصاص مكاني براي احداث "بيتالزهرا(س)" شد كه سيد به خاطر اين موفقيت بسيار شادمان و خرسند شده بود.
اگر چه علم احداث اين بناي مقدس از دست آن علمدار رشيد افتاد، اما هم اكنون ياران و دوستان او به اين مهم همت گماشتهاند كه انشاءالله در تحقق آرزوي آن شهيد سعيد موفق خواهند شد
مشایی یک مومن و یک مدیر ولایت مدار است به صورت بسیار شفاف میتوان گفت او یک روشن فکر مذهبی در چهار چوب قانون وزین جمهوری اسلامی ایران است و یک مدیر روانشناس در زمینه جنگهای روانی یا با دیدی همچون شهید مطهری و دکتر علی شریعتی به انقلاب و مدیریت نگاه میکند لذا چکیده این بینش را میتوانیم به سید شهیدان اهل قلم شهید آوینی ختم کنیم که بارها بیان و در قلم عنوان میکرد که اسلام و انقلاب ما باید بیشتر و بهتر عریان و شفاف تر شود تا نسل بعدی با بن بست ها برخورد نکنند
حمله به مهندس مشایی از کجا آغاز شد
مهندس رحیم مشایی در یک سخنرانی خود با شفاف سازی در زمینه سیاستهای نظام جمهوری اسلامی ایران گفت :
اما بازيگران صحنه هاي سياسي ناجوانمردانه میخواهند او را فردی در مقابل ولایت معرفی کنند که این دروغ و تفکری آلوده ای بیش نیست و در گودال تفکرات پوپولیسم خود میخواهند از رهبری خرج کنند و احمدی نژاد را در مقابل رهبری نشان بدهند
برای خواندن باقی به ادامه روجع شود
آنچه می خوانید بیانات و روضه حکیمانه عارف واصل و فقیه
عالیقدرمرحوم آيتالله بهجت(رضوان الله علیه است که در مورد آخرین لحظات
امام حسين(ع) ایراد فرمودند:
هنگامى
كه حضرت سيّدالشهدا ـ عليه السّلام ـ از اسب بر روى زمين افتاد و لشكر
اعدا به خيام حرم هجوم بردند، با زانو مقدارى به سوى خيمه رفت و جمعيّت را
به نبرد با خود دعوت كرد و فرمود:
«يا شيعَةَ آلِ أَبى
سُفيانَ! إِن لَمْ يَكُنْ لَكُم دينٌ و كُنْتُمْ لاتَخافُونَ الْمَعادَ،
فَكُونُوا أَحْرارا، و ارْجِعُوا إِلى أَحْسابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ عَرَبا
كَما تَزْعَمُونَ، أَنَا الَّذى اُقاتِلُكُمْ وَ اَنْتُمْ تُقاتِلُونَنى،
وَ النِّساءُ لَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحٌ.»
اى پيروان خاندان ابوسفيان!
اگر دين نداريد و از معاد و بازگشت به آخرت نمى ترسيد،حداقل آزادمرد
باشيد، و اگر چنان كه گمان مى كنيد عرب هستيد، به حَسَب و نژاد خود نگاه
كنيد.
اين من هستم كه با شما مى جنگم و شما با من مى جنگيد، و زنان گناهى ندارند.(1)
1. ر.ك:بحارالانوار، ج 45،ص 50؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 50؛ لهوف، ص 119.
منبع: رهوا
حضرت علامه استاد الحق عارف کامل آیت الله آملی ((حفظه الله))
حضرت علامه حسن زاده آملی از علمای برجسته وسرشناس حوزه علمیه
قم که به جهت مراتب ویژه علمی و عرفانی از استوانههای حوزههای علمیه به
شمار می روند، در انتهای یکی از جلسات سخنرانی خود، عبارات مهمی را در شأن
رهبر معظم انقلاب بیان فرمودهاند. نظر به اهمیت این سخنان، رجانیوز متن
کامل سخنان معظم له پیرامون سجایای رهبر معظم انقلاب را به همراه فایل
تصویری سخنان ایشان در اختیار کاربران خود قرار میدهد:
رهبر عظيمالشأنتان را دوست بداريد. عالمی، عادلی، رهبری، مؤمني، موحدي، سيّاسي، دلداري، رهبري، انسان رباني، پاك، منزه، كه دنيا شكارش نكرده من جايي [سراغ] ندارم که عرض کنم.
همان که عرض کردم:
نه شكوفهاي، نه برگي، نه ثمر، نه سايه دارم / همه حيرتم كه دهقان به چه كار كشت ما را
قدر اين نعمت عظمی را كه خدا به شما عطا فرمود، قدر اين رهبرِ وليّ وهمان عبارات كه سرور عزيزم جناب استاد حدادعادل، ارائه دادند؛ رهبري، وليی، الهي.
الآن اين انسجام ما، تكليف شرعي ماست. مبادا عزيزان! آقايان مبادا! (اين "مبادا" را توجه داشته باشيد)
مبادا آقايان! اول انقلاب يادتان هست چند فرقه برخاستند كه ميخواستند كشور را تجزيه كنند؟ حواستان جمع باشد، مبادا اين وحدت ما را! مبادا اين جمعيت ما را! مبادا اين كشور علوي را! مبادا اين نعمت ولايت را! از دست شما بگيرند.
خدايا به حق پيغمبر و آل پيغمبر سايه اين بزرگمرد، اين رهبر اصيل اسلامي، حضرت آيتالله معظم خامنهاي عزيز را مستدام بدار.
و الهي آمين، الهي آمين، الهي آمين. بعدد كلماتت آمين.
تقدیم نامه علامه حسن زاده آملی به مقام معظم رهبری که در ابتدای کتاب " انسان و عرفان "
همچنین حضرت علامه حسن زاده آملی در پی سفر رهبر معظم انقلاب به شهرستان آمل در سال 1373 کتاب "انسان و عرفان" خود را به ایشان تقدیم کردهاند، این متن ادبی و محبت آمیز به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
الم تک آیات الکتاب الحکیم هدی و رحمه للمحسنین
با سلام و دعای خالصانه، و ارائه ارادات بی پیرایه جاودانه به حضور باهرالنور رهبرعظیم الشان کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله معظم،جناب خامنه ای کبیر- متع الله الاسلام و المسلمین بطول بقائه الشریف- ، این اثر نمونه دوران را اعنی،رساله انسان در عرف عرفان را به پاس تجلیل و تکریم و ابراز شادمانگی از نزول اجلال آن یگانه دوران در دارالاسلام و الایمان شهر هزار سنگر آمل مازندران ، از جانب خودم و از جانب همه شهروندان بزرگوار این بلدطیب و خطه شهرستان آمل بلکه از جانب همه فرزانگان گرامی و گرانقدر استان مازندران ، به پیشگاه مبارک آن ولی به حق که مصداق بارز رساله است با کمال ابتهاج و انبساط تقدیم می دارم، و عزت و شوکت روز افزون آن قائد اسوه زمان را همواره از حقیقه الحقائق خداوند سبحان مسئلت دارم.
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن.
20/3/1377 حسن حسن زاده آملی
منبع: رهوا
اظهارات افشاگرانه شیخ عبدالله نوری درباره ظلم منتظری به امام
خمینی .ره.این مقاله گوشه ای از کلام سید احمد خمینی میباشد .
آقای منتظری بروید ولی یادتان باشد دل امام را خون كردید....
با عرض سلام خدمت دوستان گرامی و ادیب .چند روز پیش که منتظری به رحمت رفت و لیبرالهاو منافقین را عزا دار کرد .بسیار برایم جالب بود که چرا در تشیع جنازه این فرد روحانیت زیاد شرکت نکردند.و قوم اموی حضوری سیاسی داشتند
و رفتم در آرشیو مقالات نگاهی کردم که چشمانم به نامه تاریخی امام امت ؛ پدر پیر جماران امام روح الله افتاد .این نامه بسیار زیبا و با معناست گویا امام در زمان نوشتن این نامه آینده را دید و این نامه را قلم زده بودند

در
آغاز چهاردهمین قرن هجری قمری،بارقه های حکومت جهانی چهاردهمین معصوم ،
درخشید وانفجار نور انقلاب اسلامی ایران،چشم ها را روشن کرد.


اميرالمومنین آقا علي علیه السلام فرمودهاند:
هر كس در ماه رجب صدقه بدهد، خداوند روز قيامت در بهشت او را به ثوابي گرامي ميدارد كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و به خاطر بشري خطور نكرده است.
سلام خدمت دوستان عزیز و دل گرم خودم اول از همه سال جدید را تبریک عرض میکنم .و ببخشید که کمی دیر بروز رسانی کردم .راستش تو این بلاگ با خیلی از بنده های خوب خدا آشنا شدم و خیلی از دوستان بنده را محرم اسرار خود دانسته ومشکلات و جریانات روز گذشت خود را برای من تو نظرات و ایمیل ثبت کردند .که همه این نظرات با تلخیها و شیرینها برایم جالب بود .اما دو تا از این دوستان گرامی ازم کمک خواستند از من .برایم خیلی خیلی سوزنده بود.البته جواب دوستان عزیزم را دادم .و جواب نامه من همین داستان زیبا و حقیقی از شیوانا است
دوستدارم نظر یا تفکر شما را درباره این دست نوشته خودم بدانم

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد!
شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید. زن گفت: "این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟"
شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید: "این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید!؟
دخترک با خنده گفت: "من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند."
زن نیز گفت: "من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد!؟ به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم!؟"
شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت: "آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند!؟"
پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده از بغض گفت:" اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند!! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!"
پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.
شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت: "آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند.
پایان
خواهرگرامی من انشالله از این داستان کمک و نظر بنده را دریافت کرده باشید
دوستان گرامی لطف فرماید تا جای که امکان دارد نظر خصوصی ندهید چون....
قران کريم مي فرمايد: نفس اماره به سوي بديها امر مي کند مگر در مواردي که پروردگار رحم کند (سوره يوسف آيه 53)
سلام عرض میکنم خدمت دوستان گرامی .راستش بعضی از داستان ها و حکایت های حقیقی که در زمان گذشته که نه من بودم نه شما انسان را همچنان به فکر .............
از یوسف پیامبر تا یوسف نبی از شیرین بگو تا فرهاد از لیلا بگو و مجنون.از میرداماد بگو تا دختر سلطان از..................

میرداماد
شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد.
دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشهاي از اتاق خوابيد.
صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي!
محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد...
شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه ؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ...
علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع ميگذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .
نفس اماره يکي از عواملي است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه مي کند . قران کريم مي فرمايد: نفس اماره به سوي بديها امر مي کند مگر در مواردي که پروردگار رحم کند (سوره يوسف آيه 53) انسانهايي که در چنين مواردي به خدا پناه ميبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط مي کند و به جايگاه ارزشمندي مي رساند.
سلام خوبید داشتم روی جمله (ایمان)و(دوستدارم )فکر میکردم و این مطالب به ذهنم رسید دیدم رابطه قشنگی با هم دارند اینجا بود که یک لحظه دلم لرزید چرا چون خودم را یک لحظه جای مربی گذاشتم دیدم که باید بگم .؟!
هیچی روی دلم و لبم جز دوستدارم خدا نیامد .خدای میگم

مرد جوانی که مربی شنا و دارندهء چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد. شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!
حالا نظر شما چیست.بگو دوستدارم خدا
سلامی گرم دارم محضر تمام عزیزان و نورچشمانم شهادت امام خوبان صادق آل محمد علیه السلام را خدمت شما تسلیت میگویم

به شیطان گفتم :(لعنت بر شیطان )لبخند زد
پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز
البته دوستان جا دارد اینجا بگویم بهتر است به شیطان مهدندس گفته شود چون برای رسیدن به خواست های خود نقشه زیاد تو جیب دارد
تاجري پسرش را براي اموختن "راز خوشبختي" به نزد خردمندترين انسانها فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد. مرد خردمندي که او در جستجويش بود انجا زندگي مي کرد. بجاي اينکه با يک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي خورد. فروشندگان وارد و خارج مي شدند. مردم در گوشه اي گفتگو مي کردند. ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز انواع و اقسام خوراکيهاي لذيذ آن منطقه چيده شده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسید

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد، اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که "راز خوشبختي" را برايش فاش کند. پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر بکند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد. مرد خردمند اضافه کرد: معذالک مي خواهم از شما خواهشي بکنم. آنوقت يک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام اين مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن آن نريزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر، در حاليکه چشم از قاشق برنمي داشت. دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسيد: آيا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد؟ آيا باغي را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کرديد؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است. تنها فکر و ذکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود، حفظ کند. خوب پس برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس. آدم نمي تواند به کسي اعتماد کند مگر اينکه خانه اي را که او در ان ساکن است بشناسد.
مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت. در حاليکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنري را که زينت بخش ديوارها و سقفها بود مي نگريست. او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را. ظرافت گلها و دقتي را که در نصب آثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود تحسين کرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد. خردمند پرسيد: پس آن دو قطره روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ريخته است.
آنوقت مرد خردمند به او گفت: تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست: "راز خوشبختي" اينست که همه شگفتگيهاي جهان را بنگري، بدون اينکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کني
سلام دوستان عزیز وگرامی الان داشتم یک چیزی میخواندم برایم جالب آمد نظر شما چیست
يک شب، حدود ساعت ٥/١١، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير بارش باران شديدى، ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. (وقوع اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريکا بود

مرد جوان آن زن سياهپوست را سوار ماشينش کرد تا از زير باران نجات يابد، سپس مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت، از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و به او کمک کرد تا سوار تاکسى شود. زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد.
چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
"از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد، بسيار متشکرم. باران نه تنها لباسهايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی شائبه به ديگران دعا میکنم."
ارادتمند خانم نات کينگ کول
شخصى در فكر ديدار امام زمان ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ بود ، فهميد كه آن حضرت با قفل سازى مراوده و ارتباط دارند. نزد يكى از قفل سازها رفت، و ديد پيرزنى براى ساختن قفل به او مراجعه كرد و پرسيد اجرت آن چه قدر مى شود؟ قفل ساز پاسخ داد: يك عباسى مى سازم و بعد از ساختن، آن را به سيصد دينار يا يك سنّار (مبلغى كه خيلى كمتر از آن چه مى ساخت) مى خرم

سپس با قفل ساز ديگرى برخورد نمود كه به يك سنّار مى ساخت و به يك عباسى مى خريد. از اين جا فهميد كه اين قفل ساز است كه با حضرت ارتباط دارد. لذا به او گفت: سلام مرا به آقا برسان و بگو چگونه مى توان به خدمت شما رسيد؟ قفل ساز گفت: فلان وقت براى گرفتن جواب بيا.
در وقت مقرر به وى مراجعه كرد و جواب حضرت را خواست.
قفل ساز گفت حضرت فرمودند: بگو تو در فكر اين نباش كه مرا ببينى، خودت را درست كن، ما به سراغت مى آييم. از كسانى مباش كه قفل را به يك عباسى درست مى كنند و سيصد دينار يا يك سنّار مى خرند، مثل كسانى باش كه به يك سنّار درست مى كنند و به يك عبّاسى مى خرند.
آرى، ترك واجبات و ارتكاب محرّمات، حجاب و نِقاب ديدار ما از آن حضرت است
