تبليغاتX
دل نوشته

سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی میلادحضرت شمس الشموس، انیس النفوس، علی بن موسی الرضا (ع) سلطان شاه خراسان بر شما محبین و مومنان مبارکباد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 2:19 توسط سید |

شهيد تندگويان در زمان اسارت نيز چون كوهي مقاوم ايستادگي كرد و 11 سال حسرت اين‌كه در مقابل دوربين تلويزيون‌هاي عراقي بايستد و از كشورش بدگويي كند را بر دل دشمنان بعثي گذاشت و در نهايت با شهادت، پيروزي را در اين مبارزه از آن خود كرد.

انگار روزي از روزهاي خداست آري اما آنروز براي بتول برهان اشكوري و فرزندانش هاجر، محمد مهدي، مريم و هدي روز ديگري است.

17 سال پيش يعني روزي كه بعد از 11 سال، پدر را ديدند. پدري كه آرزوي ديدارش را داشتند و لحظاتشان در اين 11 سال به ياد او گذرانده بودند.
آنروز بعد از 11 سال، اولين ديدار و آخرين ديدار را با پدر داشتند و حرف‌هاي ناگفته‌اشان با بغضي فروخورده شد و در كنج قلبشان خانه كرد و تنها اشك، مرهمي شد بر دل دردمندشان؛ بر سال‌هايي كه به اميد نگاه گرم پدر ثانيه‌ها را از بر مي‌كردند.

11 ماه زندان براي محمدجواد 23 ساله به جرم مبارزه عليه شاه

شهيد محمدجواد تندگويان 26 خرداد 1329 هجري شمسي در خانواده‌اي مذهبي در تهران متولد شد. او در محيط گرم و صميمي خانواده‌اش، ساده‌زيستن و از خودگذشي را آموخت و همزمان مدارج تحصيلي را طي كرد.
وي پس از اتمام تحصيلات متوسطه، وارد دانشگاه نفت آبادان شد و در اين دوران به مبارزه عليه رژيم پهلوي پرداخت كه در سال 1352 توسط ساواك دستگير شده و به 11 ماه زندان محكوم شد.
شهيد تندگويان پس از پيروزي انقلاب به مديريت يك كارخانه در رشت رسيد. وي پس از مدتي به وزارت نفت دعوت شد و به عنوان مدير مناطق نفت‌خيز جنوب مشغول به كار شد. در آن زمان در هنگام بررسى پرونده‌هاى كاركنان صنعت نفت به كار در وزارت نفت دعوت و به سمت عضو اصلى كميسيون پاكسازى در آبادان انتخاب شد و چند ماه بعد سرپرست مناطق نفت‌خيز جنوب شد.
فعاليت‌هاي و تلاش‌هاي مداوم شهيد تندگويان موجب شد كه علاوه بر مطبوعات داخلى، مطبوعات خارجى به توانايى او در مهار گاز يكى از چاه‌هاى مناطق نفت‌خيز اشاره كنند و در اين زمان شهيد رجايى، وي را به عنوان وزير نفت به مجلس شوراي اسلامي پيشنهاد كرد كه وي با اكثريت آرا به سمت وزير نفت منصوب شد.

 تنها 40 روز از وزارتش مي‌گذشت كه اسير شد

گرچه شهيد تندگويان وزير نفت بود اما معتقد بود كه بايد در كنار ديگر پرسنل وزارت نفت براي ارتقاي كشور اسلامي ايران تلاش كند به همين دليل در آن زمان كه كشور در جنگ بود براى تقويت روحيه كاركنان شركت نفت به مناطق جنوب سفر مى‌كرد.
آن‌روز درست 40 روز از برگزيده شدن او توسط نمايندگان مجلس در صدر وزارت نفت مي‌گذشت و مثل هميشه براي بازديد و تقويت روحيه كاركنانش عازم جنوب شد اما در نزديكى پالايشگاه آبادان به اسارت نيروهاى بعثى در آمد.
شهيد تندگويان در زمان اسارت نيز چون كوهي مقاوم ايستادگي كرد و حسرت اين‌كه در مقابل دوربين تلويزيون‌هاي عراقي بايستد و از كشورش بدگويي كند را بر دل دشمنان بعثي گذاشت.
مقاومت‌ها و از خودگذشتگي‌هاي شهيد تندگويان از نگاه‌ها مخفي نماند. در آن زمان هيئت ايراني كه مقرر شده بود در جلسه اوپك حضور يابد عكس شهيد تندگويان را در جايگاه وي در جلسه اوپك قرار داد و عنوان كرد كه وزير نفت ايران نيست چرا كه توسط عراقي‌ها به اسارت گرفته شده است.
اين حركت مورد اعتراض هيئت عراقي قرار گرفت اما نتوانستند كاري از پيش ببرند و در نهايت خبرنگاران حاضر در مراسم اين موضوع را منعكس كردند و جهانيان از ظلم روا شده به ايران آگاه شدند.

پدر لبخند بر لب داشت

11 سال گذشت و جنگ به پايان يافت. اكنون زمان آن فرا رسيده بود كه شهيد تندگويان به نزد خانواده‌اش، چشم‌انتظاران ديدارش، بازگردد.
محمد مهدي تندگويان فرزند اين شهيد گرانقدر مي‌گويد: (تابوتش را آوردند، در تابوت را به كناري گذاشتند. مي‌خواستم پس از يازده سال با او سخن بگويم. اسكلتي بود با پوستي قيرگون، به رنگ قهوه‌اي تيره كه از موميايي پوشيده شده بود. كاسه چشمانش گود شده و دهانش با حالت لبخند گشوده مانده بود. دندان‌هايي كه از زمان شكنجه ساواك شكسته بود و سينه‌اش را به خاطر شناسايي دقيق‌تر، از بالا تا پايين شكافته بودند و مجدداً به گونه‌اي خاص دوخته بودند. تكيده و لاغر مي‌نمود. استخوان‌هاي حنجره شكسته شده بود به طوري كه گردن كاملاً مي چرخيد! يادم مي‌آيد كه در بين راه، از كرمانشاه تا تهران كه از رئيس پزشك قانوني در مورد تاريخ و نحوه شهادت پدرم پرسيدم، گفت «پس از شكافتن پوست، ماهيچه‌ها تازه به نظر مي رسيدند و در ناحيه قفسه سينه و جمجمه شكستگي ديده مي‌شد و استخوان حنجره به طور كامل شكسته شده و با توجه به خونمردگي كه در ناحيه مچ‌ها ديده مي‌شد، حدس مي‌زنيم كه در زمان شهادت، دست‌ها و پاهاي ايشان را به جايي محكم بسته بودند و بعد ايشان را خفه كرده بودند.» اينرا به وضوح ديديم و آخرين لبخند او را به خاطر سپرديم و من حالا با پيكر قطعه قطعه او روبرو شده بودم. ناگهان به ياد آن لحظه‌اي افتادم كه امام حسين(ع) بر سر نعش برادر حاضر شدند و فرمودند «الان كمرم شكست» و خدا مي داند كه به واقع كمرم شكست!)
آري پيكر اين شهيد بزرگوار پس از 11 سال اسارت در 29 آذر 1370 شمسي به خاك ايران منتقل شد و در كنار شهداي هفتم تير در بهشت زهرا (س) آرام گرفت

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:55 توسط سید |

سید مجتبی علمدار

معمول است كه براي نگارش زندگينامه از روز، ماه و سال تولد آغاز مي‌كنند، اما براي معرفي سيدمجتبي بهتر است به سالهاي پيش از تولد وي بازگرديم؛ زيرا بر اين اصل واقفيم كه براي معرفي هر پديده‌اي ابتدا بايد سابقه و گذشته آن پديده را مرور كرد و در سير ايجاد آن به تفكر و تعمق پرداخت


دوران پيش از تولد
مازندران از ديرباز همواره خاستگاه شيعيان خالص و ارادتمندان به اهل بيت عصمت و طهارت بوده است. يكي از نمودهاي بارز اين ارادت برپايي مجالس سوگ و سرور در شأن اهل بيت(ع) بوده كه نياكان سيدمجتبي در شهرستان ساري همواره طليعه‌دار اين محافل و مجالس بوده‌اند.
يكي از آنان مرحوم سيدعلي‌اكبر علمدار (پدربزرگ سيدمجتبي) بود. او با احساس اين نكته كه در محله مسكوني آنان (بخش 8 ساري) مكاني براي اقامة محافل مذكور وجود ندارد، يكي از اتاقهاي منزل خود را به اين امر اختصاص داد. همين خانه به ظاهر كوچك، مدتي ميعادگاه عاشقان اهل بيت(ع) و شاهد سوز و گدازهاي عارفانه سوگواران اباعبدالله...(ع) بود و در ماههاي محرم و صفر جمعيت اندك محله را در خود جاي مي‌داد.


تولد
در فضاي همين خانه كه مدتها به ذكر يا حسين(ع) و يا زهرا(س) معطر شده بود، در سحرگاه يازدهم دي ماه 1345 درست در لحظاتي كه مؤذن، آواي دلنشين اذان صبح را سر داده بود، كودكي ديده به جهان گشود كه نامش را مجتبي نهادند. بعدها عقايد، رفتار و منش مجتبي نشان داد كه روح بزرگ او چگونه پيامها و بركات معنوي آن فضاي ملكوتي را به خود گرفت.
تولد سيدمجتبي بارقه‌اي از اميد را در دل پدر و مادرش كه در سيماي نوراني او آينده‌اي درخشان را مي‌ديدند، به وجود آورده بود. آنان مي‌انديشيدند كه در آينده، حضور مجتبي در خانواده از دشواريهاي زندگي آنان خواهد كاست و در ايام پيري، عصاي دستشان مي‌گردد.
سيدمجتبي دومين فرزند خانواده و نخستين فرزند پسر سيدرمضان علمدار بود. اين پدر بزرگوار با درآمدي متوسط همواره دغدغة آن را داشت كه فرزندانش تعاليم اسلامي را به درستي بياموزند و بدان عمل كنند. از اين رو، به مادر سيد توصيه كرد كه در دوران كودكي، وي را با قرآن آشنا سازد. اين مادر فداكار كه در دوران طفوليت سيد، همواره شاكر اين نعمت خداوندي بود، از هيچ كوششي در جهت تربيت مجتبي دريغ نكرد و زمينه يادگيري قرآن را براي فرزندانش بوجود آورد.


دوران تحصيل
وي تحصيلات ابتدايي را در دبستان شهيد عبدالحكيم قره‌جه (حشمت داوري) و دوران راهنمايي را در مدرسه شهيد دانش (نيما) و چند سال از دوران متوسطه را در هنرستان شهيد خيري‌مقدم شهرستان ساري با موفقيت به پايان رساند.
اگر چه دوران تحصيلات متوسطه سيدمجتبي به دليل پيروي او از فرمان پير جماران، خميني كبير و انجام تكليف الهي ناتمام ماند و به حضور دي ميادين نبرد كشيده شد، اما راه سيد را به سوي دانشگاهي باز كرد كه در كلاس آن درس عشق و ايثار ارايه مي‌شد و سيد توانست از جمله دانشجويان ممتاز آن گردد.
لازم به ذكر است كه سيد پس از سالهاي جنگ ادامه تحصيل داد و تحصيلات خود را در مقطع متوسطه به پايان رسانيد.


دوران دفاع مقدس
سيدمجتبي در سال 1362 يعني در سن هفده سالگي به همراه چند تن از دوستانش دوران آموزش نظامي را در منجيل پشت سر گذاشت و بعد از آن به منطقه كردستان اعزام شد.
حضور سيد در كردستان با اتمام عمليات والفجر 4 مصادف بود كه به همراه ساير رزمندگان، پس از عمليات در پايگاه ساوجي و در منطقه پنجوين عراق مستقر شدند.
سيدمجتبي در سال 1363 وارد منطقه عملياتي جنوب شد و در گردان امام حسين(ع) لشگر 25 كربلا مازندران با عنوان تيربارچي تحت فرماندهي سردار رشيد اسلام شهيد "صمد اسودي" مانع تجاوز مزدوران بعثي به كيان نظام اسلامي شد.
اين رزمنده سرافراز از نقش‌آفرينان عمليات پيروز كربلاي 1 نيز بود كه به آزادسازي شهر مهران انجاميد. در همين عمليات بود كه سيدمجتبي يكي از بهترين دوستان خود را از دست داد. او شهيد "حميدرضا مردانشاهي" نام داشت كه دوران تحصيل و آموزش نظامي را با هم گذرانده، در كنار هم به جبهه‌هاي نبرد عزيمت كردند. علاقه سيدمجتبي به حميدرضا چنان بود كه پس از اعمليات كربلاي 1 در تصميمي شجاعانه به همراه چند تن از رزمندگان به ميان عراقيها رفته، با بازگرداندن پيكر مطهر شهيد حميدرضا مانع چشم انتظاري دل آزار خانواده او شد. در روزهاي سنگين فراق حميدرضا، مجتبي به دلسوخته‌اي ديگر از تبار عاشقان حضرت دوست يعني "حسين طالبي نتاج" دل داده بود كه به اعتراف خود سيدمجتبي، بسياري از فضايل اخلاقي را از حسين الهام گرفته بود و همواره ويژگيهاي رفتاري او را به عنوان الگوي عملي براي ديگران بازگو مي‌كرد. اين دوستان تا آخرين لحظه‌هاي زندگي از خاطر او محو نشدند و سيد همواره از آنان به نيكي ياد مي‌كرد.
ناگفته نماند جذابيت فوق‌العادة سيدمجتبي سبب شده بود دوستان بسيار زيادي در طول هشت سال دفاع مقدس از شهرهاي مختلف استان مازندران با او در ارتباط باشند كه برخي به شهادت رسيدند و برخي نيز در قيد حيات هستند و همواره دوستي و ارادت متقابل ميان آنها برقرار بود. اما نكته قابل تأمل اينكه مجتبي همواره در ارتباطات دوستانه به دنبال كسب معرفت بود و از خصوصيات مثبت اخلاقي هر كس به اندازه ظرفيت، خوشه‌چيني مي‌كرد.
پس از عمليات كربلاي 1 سيد وارد گردان "مسلم بن عقيل" شد كه تا پايان جنگ نيز در آن گردان باقي ماند. (لازم به ذكر است كه سيدمجتبي مدتي كوتاه در گردان "يا رسول‌(ص)" نيز عضويت داشت.)
سيدمجتبي در دي ماه 1365 همراه با گردان مسلم آماده حضور در عمليات كربلاي 4 شد؛ اما از آنجا كه به دلايلي اين گردان وارد عمل نشد، اين مأموريت به انجام نرسيد و در واقع نخستين عملياتي كه سيد همراه با گردان مسلم در آن شركت جست؛ عمليات كربلاي 5 در منطقه شلمچه بود.
گردان مسلم پيش از عمليات فوق در آبادان و در منطقه‌اي به نام "صيداويه"مستقر شد. در اينجا بود كه سيد همراه ساير رزمندگان در كنار نخلهاي شكسته و قد خميده اما استوار جنوب، نجواهاي عاشقانه خود را در سوگ اهل بيت(ع) سر مي‌داد و مي‌توان گفت كه سيد مقدمات مداحي در رثاي اهل بيت را در اين مكان براي خود پايه‌ريزي كرد. همزمان با ين نجواهاي عاشقانه در خلوتهاي انس با دوستان و نزديكان از اينكه تا آن زمان حتي مورد اصابت تركشي واقع نشده بود، شكوه مي‌كرد و از درگاه خداوند لياقت اين معني را مي‌طلبيد، تا اينكه در عمليات كربلاي 8 در شلمچه در تاريخ هفدهم فروردين 1366 اين خواسته او به اجابت رسيد و ازناحيه كتف راست مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفت و عليرغم اصرار دوستان، حاضر نشد قدمي به پشت جبهه بردارد و با همان حالت تا پايان عمليات در منطقه حضور داشت و به همراه سايرين مانع نفوذ دشمن به منطقه عملياتي شد. اين تركش هرگز از بدن سيدمجتبي خارج نشد و آن را به عنوان درّي از جانب معبود، در صدف وجود خود نگهداري مي‌كرد.
سيد عليرغم زخمي كه در كربلاي 8 بر بدنش وارد شده بود، با تأسي به علمدار كربلا در اواخر فروردين ماه سال 1366 به همراه گردان مسلم در عمليات كربلاي 10 شركت جست كه ارتفاعات "ماووت" هنوز خاطره پايداريها و جوانمرديهاي او را در خاطر دارد.
او پس از اعمليات كربلاي 10 همچنان در مناطق جنوب حضور داشت و بر اوراق پرونده اخلاص و فداكاري خويش مي‌افزود.
حضور سيد در مناطق عملياتي جنوب با لشكر 25 كربلا ادامه داشت تا آنكه در تيرماه 1366 رسماً به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد. سيد ار روز عضويت خود در سپاه اين چنين ياد مي‌كند.
مجتبي در مرداد ماه سال 1366 به فرماندهي گروهان سلمان از گردان مسلم منصوب شد. او اگر چه ـ به شهادت دست‌نوشته‌هايش ـ اين مسؤوليت را با احتياط و وسواس پذيرفت، اما همچنان كه از مردان بزرگ انتظار مي‌رود با پشتكار تمام و همت بلند و با حمايت و جانبداري از نيروهاي تحت امر از يكسو و جديت فزاينده در انجام وظايف محوله از سويي ديگر از عهده اين مهم به خوبي برآمد.
در يك كلام، سيد خود را خادم گروهان سلمان مي‌دانست و با اين وجود، فراموش نمي‌كرد كه فرمانده اين گروهان نيز است و به عنوان فرمانده، تكاليف خطيري را بر عهده دارد. مجتبي كمتر شعار مي‌داد و بيشتر عمل مي‌كرد و انديشه تكليف، لحظه‌اي او را به خود وا نمي‌گذاشت.
دلاوران گروهان سلمان به ياد دارند كه سيدمجتبي اين فرمانده جوان و رشيد چگونه به آماده‌سازي نيروهاي خود پرداخته بود. به عنوان نمونه، او از طريق انجام رزم شبانه و پياده‌رويهاي مكرر در "هفت تپه" گروهان خود را براي عمليات عظيم والفجر 10 به خوبي مهيا كرده بود.
روزهاي انتظار بسرآمد، تا اينكه در اسفند ماه سال 1366 گروهان سلمان به همراه ساير نيروهاي گردان مسلم جهت شركت در عملياتي ديگر عازم غرب كشور شد. تمرينها و آماده‌سازي‌ها در ارتفاعات برف‌گير "هزار و يك شهيد" در منطقه عمومي‌"دزلي" ادامه يافت و سرانجام گروهان سلمان به فرماندهي سيد شهيد به نقش‌آفريني در علميات والفجر 10 پرداخت.
ماموريت گروهان سلمان آزادسازي سه راهي "خُرمال، سيد صادق، دوجيله" و پاسگاه مستقر در آن سه‌راه بود كه با موفقيت كامل انجام شد و اين سه‌راهي رشادتهاي مجتبي را كه يك تنه به مواجهه با دشمن بعثي پرداخته بود، هرگز از ياد نخواهد برد. در همين جا بود كه سيدمجتبي مورد آماج گلوله‌هاي بعثيان قرار گرفت و از ناحيه پهلو به شدت مجروح شد كه به از دست دادن طحال او منجر شد.
سيد اگرچه با اعزامهاي مكرر و تحمل جراحتهاي ياد شده، وظيفه خود را نسبت به انقلاب مقدس اسلامي در عرصه دفاع مقدس به انجام رسانيده بود، اما روح عاشق و نستوه او و اشتياق زايدالوصفش به كربلاي ايران بار ديگر او را به جبهه‌هاي نبرد كشانيد، به گونه‌اي كه تا مدتي پس از پذيرش قعطنامه 598 نيز بايد سراغ او را از نخلستانهاي آبادان و خاكريزهاي شلمچه مي‌گرفتيم.
مجتبي در زمستان سال 1369 مأموريت خود را در مناطق جنوب پايان داد و سپس فعاليت كاريش را در واحد عمليات و پس از آن در واحد تربيت بدني لشكر 25 كربلا در شهرستان ساري ادامه داد.
و بدينسان از جبهه جهاد اصغر با سرافرازي و سربلندي بيرون آمد و خود را مهياي مبارزه‌اي بزرگتر (جهاد اكبر) نمود. در همين سال بود كه سيدمجتبي با دختري از سلالة رسول اكرم(ص) ازدواج كرد كه ثمره آن دخترم بنام سيده زهرا است. شايان ذكر است كه مجتبي، همواره از اينكه با يكي از سادات وصلت كرده است و موفق به گذاشتن نام زهرا براي فرزندش شده بود، اظهار رضايت و شادماني مي‌كرد.


همراه با مجتبي در جهاد اكبر
در ماههاي پايان جنگ تحميلي سيد به همراه بسيجيان پايگاه مقاومت شهداي بخش 8 به منظور حفظ ارزشهاي جنگ و پاسداشت فرهنگ شهادت با تشكيل هيات "بني‌فاطمه(س)" به ديدار خانواده معظم شهداي محله بخش 8 رفته، به ذكر مصائب اهل بيت عصمت و طهارت مي‌پرداختند.
هيات بني‌فاطمه(س) برخي از برنامه‌هاي خوب و جاذب خود را در مسجد دهقانزاده محله بخش 8 ساري اجرا مي‌كرد كه در اين برنامه‌ها مجتبي به عنوان ذاكر اهل بيت نغمه‌سرايي مي‌كرد.
از سوي ديگر، در هيأت رهروان امام خميني(ره) به مركزيت مسجد جامع ساري و با همت شهيد بزرگوار بابك خاطري و برخي از بسيجيان مخلص، برنامه ديدار از خانواده شهداي شهرستان ساري و ذكر مصائب معصومين(ع) پيگيري مي‌شد.
با توجه به مركزيت هيات رهروان امام خميني(ره) شهرستان ساري و گستردگي حوزه فعاليتهاي آن، مجتبي و دوستان او به تعقيب اهداف مقدس خود در قالب اين هيات پرداختند.


مجتبي در كنار هيات رهروان
هيات رهروان امام خميني(ره) ساري پس از جنگ تحميلي و بعد از ارتحال ملكوتي حضرت امام خميني(ره) بطور خودجوش و با انديشه و همت برخي از بسيجيان خاص تشكيل شد تا محلي براي تجمع نيروهاي مخلص و مدافع ارزشهاي دوران دفاع مقدس باشد.
بعدها هيات با اجراي دعاي روحبخش كميل در منازل شهداي شهرستان ساري موفق به جذب جوانان بسياري گرديد. اتخاذ شيوه‌هاي نوين در مراسم هيات، مشاركت جوانان و اجراي مراسم و برخي عوامل معنوي ديگر از موجبات رويكرد وسيع جوانان به هيات رهروان قلمداد مي‌شود.
اقبال قابل توجه به هيات، ادامه برگزاري مراسم را در منازل شهدا با مشكل مواجه ساخته بود و همين امر موجب شد تا به پيشنهاد سيدمجتبي مكاني ثابت براي برنامه‌هاي هيات در نظر گرفته شود.
از اين پس سيدمجتبي از اركان اصلي هيات بشمار مي‌رفت و در تصميم‌گيريها و سياست‌گذاريهاي هيات نقشي بسزا داشت تا آنجا كه امروزه نام سيدمجتبي و هيات رهروان به هم گره خورده است و عموماً افراد با ياد مجتبي هيات را به خاطر مي‌آورند و عكس اين معنا نيز صادق است. بدين روي، بررسي كارنامه خدمات فرهنگي شهيد سيدمجتبي علمدار بودن توجه به فعاليتهاي هيات، منصفانه نيست.


اهم فعاليتهاي هيات رهروان امام خميني ساري:
1. برگزاري مراسم دعاي كميل
2. برگزاري مراسم دعاي توسل
3. برگزاري مراسم ولادت ائمه معصومين(ع)
4. برگزاري مراسم شبهاي شهادت ائمه معصومين(ع)
5. برگزاري مراسم شام غريبان ائمه معصومين(ع)
6. برگزاري مراسم شبهاي رمضان به همراه مراسم احيا در شبهاي قدر
7. اقامه مراسم سوگواري براي سالار شهيدان در شبهاي محرم و صفر
8. برگزاري مراسم زيارت اربعين
9. برگزاري مراسم شب خاطره با ياد شهداي جنگ تحميلي
10. برگزاري كلاسهاي عقيدتي و اخلاقي
11. اجراي طرح اقامه اذان در سطح شهر
12. برپايي دعاي پرشور عرفه
آنچه ذكر شد، عناوين برنامه‌هاي هيات بود كه هم اكنون نيز ادامه دارد، اما همانگونه كه گفتيم هيات و مجتبي ملازمت فوق‌العاده‌اي با هم پيدا كرده بودند و به همين سبب، مي‌توان نشاني از مجتبي را در اكثر برنامه‌هاي فوق پيدا كرد.
به عنوان نمونه، مجتبي يكي از گردانندگان اصلي و مجري مراسم شب خاطره بود كه در دانشكده پزشكي ساري برگزار مي‌گرديد و حتماً هنوز افراد شركت‌كننده، نواي ملكوتي او را به ياد دارند كه چگونه در فراق ياران و همسنگرانش به قرائت چكامه‌هاي عاشقانه و عارفانه و غزلهاي فراقي مي‌پرداخت.
به گواهي دوستان و شركت‌كنندگان در مراسم هيأت، مجتبي و هيأت در طول زمان، همواره به غناي خود مي‌افزودند، تاجايي كه، فضاي مراسم رمضان نسبت به ماه محرم و صفر داراي سطحي كيفي‌تر و بالطبع مداحي مجتبي نيز داراي عمق معنوي بيشتري بود.
مجتبي عشق به اهل بيت(ع) را بطور اعم و دلدادگي به مادرش زهراي اطهر را بطور اخص در متن زندگي خود جاري ساخته بود و به همين دليل بود كه سوز و گداز او برخاسته از درون، و گويي به تناسب تمام مظلوميت اهل بيت عصمت و طهارت بود.
مجتبي مراسم هيات در ماه محرم و صفر را با زيارت عاشورا آغاز مي‌كرد و بعد از استفاده از سخنراني با ذكر امام حسين(ع) به پايان مي‌برد.
او با اشعاري جان‌سوز، دلهاي عزاداران حسيني را به كربلا مي‌برد تا همراه با مادر مظلومش حضرت فاطمه‌زهرا(س) بر مظلوميت سالار شهيدان حضرت حسين‌بن علي(ع) اشك ماتم بريزند و پيام عارفانه حضرت زينب(س) آن قافله‌سالار عشق و صبر و معرفت را سرلوحه زنگي خود سازند.
راز و نيازهاي مجتبي در ايام ماه مبارك رمضان در مراسم هيات خلاصه نمي‌شد و او همچون نياي معصومش نجواهاي عاشقانه خود را در جمعي دوستانه تا سحرگاهان ادامه مي‌داد. سيدمجتبي در مراسم دعاي كميل لحظه‌اي از مناجات با معبود غافل نمي‌گشت و گويا آن لحظه عمر را در اين جهان فاني سپري نمي‌كرد. سيدعزيز در شبهاي شام غريبان به صف عاشقان اهل بيت مي‌پيوست و همراه به دسته عزاداري، ارادت خود به اهل بيت را با عبور از كوچه‌ها و خيابانهاي شهر (از مسجد جامع تا امامزاده يحيي) ابراز مي‌كرد.
عشق سيد به اهل بيت(ع) فقط به روزهاي شهادت آنان خلاصه نمي‌شد، بلكه او در ايام ميلاد ائمه معصومين عليهم‌السلام و اعياد مذهبي نيز در كنار هيات به برگزاري مراسم پرداخته و مصداق كامل "يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزنن" بود.
سيد تا واپسين روزهاي عمر خود به فكر ايجاد كانوني ثابت براي مراسم هيات بود. او به همين منظور با همراهي اعضاء هيات موفق به اختصاص مكاني براي احداث "بيت‌الزهرا(س)" شد كه سيد به خاطر اين موفقيت بسيار شادمان و خرسند شده بود.
اگر چه علم احداث اين بناي مقدس از دست آن علمدار رشيد افتاد، اما هم اكنون ياران و دوستان او به اين مهم همت گماشته‌اند كه انشاءالله در تحقق آرزوي آن شهيد سعيد موفق خواهند شد

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:48 توسط سید |

استاد جعفرى در اين باره خود مى‏گويد: من در مرداد ماه سال 1304 (ه . ش) در كانون گرم خانواده‏اى با صفا، اما پايين از نظر سطح اقتصادى متولد شدم . پدرم درس نخوانده بود . ولى از نظر وارستگى و تقوى و صدق نمونه بود . از پيرمردهاى تبريز شنيدم كه مى‏گفتند: از پدرم دروغ نشنيده بودند . اين را روزى از پدرم پرسيدم . ايشان گفت: بله يادم نمى‏آيد از سن بلوغ به اين سو دروغ گفته باشم . . . .

مادرم از سادات علوى يكى از خاندان بزرگ تبريز به شمار مى‏آمد . . . او، بر خلاف پدرم، با سواد بود نخستين بار وى قرآن را به من ياد داد . حدود شش ساله بودم كه به مدرسه رفتم . تحصيلات ابتدايى را در دبستان اعتماد آغاز كردم و از آن جا كه قبل از ورود به مدرسه نزد مادر مقدارى درس خوانده بودم، آمادگى براى رفتن به كلاس بالاتر را داشتم . بنابراين، در كلاس اول امتحانى از من گرفتند و مرا به كلاس سوم فرستادند . كلاس چهارم و پنجم را نيز در همين مدرسه گذراندم . ولى پيش از ورود به كلاس ششم، مسائلى پيش آمد كه مجبور شدم دبستان را رها كنم . (1) پس از رها كردن درس، گويا يك شب در خواب صحبت مى‏كردم كه پدرم بيدار بود و مى‏شنود كه من شعرى خواندم كه مضمون آن اين بود: «مراد و هدف و مقصود ما را كه علم بود، روزگار از دست ما گرفت‏» وقتى بيدار شدم . پدرم گفت: «در خواب چه مى‏ديدى؟» گفتم: در خواب از اين كه از درس محروم شدم ناراحتى داشتم، پدرم گفت: با برادر بزرگت‏برويد درستان را ادامه بدهيد . چون مدتى بود كه از نظر روحى به دروس الهى و معنوى علاقه بيش‏ترى پيدا كرده بودم، به مدرسه «طالبيه‏» رفتيم . در آن‏جا دروس سطح مقدماتى حوزه و ادبيات را در نزد استادان بزرگوارى چون سيد حسن شربيانى، ميرزا على اكبر اهرى، ميرزا ابوالفضل سرابى و . . . خواندم . در اين ايام، هم كار مى‏كردم، هم درس مى‏خواندم . مدت‏ها تا ظهر كار مى‏كردم وبعد از ظهرها به مدرسه طالبيه مى‏رفتم . و گاهى به عكس، بعد از ظهر كار مى‏كردم، صبح‏ها درس مى‏خواندم . (2)
پس از مدتى تحصيل در مدرسه طالبيه تبريز، علاقه عجيبى به هستى‏شناسى پيدا كردم و چون در تبريز به حد كافى نبود، به تهران آمدم . مقدارى از متن رسائل و مكاسب مانده بود كه در تهران خواندم . هم چنين در درس‏هاى مرحوم آيت الله آقا شيخ محمد رضا تنكابنى و آقا ميرزا مهدى آشتيانى، و . . . شركت مى‏كردم .
استاد جعفرى پس از حدود سه سال اقامت در تهران در سال 1325 به حوزه علميه قم مشرف شده و حدود يك سال در آنجا مشغول تحصيل مى‏شوند و از محضر بزرگانى چون آيت الله سيد محمد تقى خوانسارى، سيد محمد حجت كوه كمرى، سيد صدرالدين و امام خمينى (ره) و . . . مستفيض مى‏گردد . روزى نامه‏اى از برادرش دريافت مى‏كند كه مادر مريض است و بيا و او را ببين . وقتى استاد جعفرى خود را به تبريز مى‏رساند . معلوم مى‏شود مادر ده روز پيش از رسيدن نامه به دست وى از دنيا رفته است . از اين رو، بسيار متاثر مى‏شود . . . پس از مدت كوتاهى اقامت در تبريز، در سال 1320 (ه . ش) به اصرار آيت الله ميرزا فتاح شهيدى رهسپار نجف مى‏گردد . استاد در اين باره مى‏گويد: عمده محرك من براى رفتن به نجف مرحوم شهيدى شد . يادم مى‏آيد مقدارى از وسايل راه را هم ايشان فراهم كرد . (4) در نجف، استاد علامه جعفرى به مدرسه صدر وارد مى‏شود و بار ديگر، جلد دوم كفايه آخوند خراسانى را مطالعه و بحث مى‏كند و در درس‏هاى خارج آيات عظام شيخ محمد كاظم شيرازى، آيت الله خويى، آيت الله سيد محمود شاهرودى، آيت الله حكيم و آيت الله سيد جمال گلپايگانى و آيت الله سيد عبد الهادى شيرازى و آيت الله ميلانى شركت مى‏كند و به موازات شركت در درس‏هاى خارج، اصول و فقه، در محضر استادان بزرگى چون آقا شيخ صدرا قفقازى و آقا شيخ مرتضى طالقانى به فراگيرى دروس فلسفى و عرفانى مشغول مى‏شود .
پس از سه سال تحصيل در نجف اشرف، در سن 23 سالگى موفق به دريافت درجه اجتهاد از سوى آيت الله شيخ كاظم شيرازى مى‏شود . (5) در مجموع، حدود هفده سال در نجف اقامت مى‏كند . در اين مدت علاوه بر تحصيل، به تدريس خارج فقه و اصول و دروس فلسفه و معارف و نگارش كتاب مشغول مى‏شوند . سرانجام پس از پايان تحصيلات و تكميل معلومات، عازم ايران مى‏گردد . پس از بازگشت‏به ايران، در قم به خدمت آيت الله بروجردى شرفياب مى‏شود . ايشان از استاد مى‏خواهد تا در قم بماند و به تدريس بپردازد . از آنجا كه آب قم با مزاج وى سازگار نبود، عازم مشهد مى‏گردد . پس يك سال اقامت در مشهد به تهران بر مى‏گردد و پس يك سفر ديگر به نجف، به توصيه استادان بزرگوارش دوباره به ايران برمى‏گردد و پس از بررسى نيازهاى موجود علمى و فكرى و فرهنگى جامعه، به جاى تدريس فقه و اصول، . . . به كار پاسخ گويى به شبهات جوانان و تحقيق و تاليف مى‏پردازد .
استاد در اين باره مى‏گويند: پس از مراجعت‏به ايران، ديدم كه به فقه و اصول به اندازه كافى توجه شده است ولى اين جوان‏ها سرگردانند! احساس تكليف كردم . ديدم تقريبا به حد كافى افراد هستند كه تدريس اصول و فقه را عهده دار شوند، اما در زمينه‏هاى ديگر چنين چيزى وجود ندارد . از اين رو، من وظيفه خودم ديدم كه خلاءهاى ديگر را پر كنم . (6) از اين تاريخ به بعد، استاد از طريق تاليف و نگارش كتاب‏هاى ارزشمند و انجام سخنرانى‏هاى مفيد و آمورنده، به ارشاد مردم و دفاع از كيان فرهنگ اسلامى و بيين احكام و آموزه‏هاى دينى مشغول شدند . ره آورد اين دوره پر بار از عمر گران قدر استاد جعفرى، نگارش بيش از صد جلد كتاب و صدها مقاله و سخنرانى و . . . است كه هر يك در حد خود به رشد و تعالى فرهنگ و انديشه‏هاى الهى كمك مى‏كنند و تشنه گان معارف اسلامى را سيراب مى‏سازند . بدين وسيله، پس از عمرى خدمت‏به رهروان علم و حقيقت در روز پنج‏شنبه 25 آبان سال 1377، جان به جان آفرين تسليم كرد و دوستداران علم و ايمان را در سوگ جان سوز خويش عزادار ساخت.
در فقه:
1ـ رسائل فقهي كه شامل مطالب زير است:
ـ طهارت اهل كتاب
ـ ذبايح اهل كتاب
ـ عدم انحصار زكات در موارد نه گانه
ـ قاعده لاضرر و لاضرار
ـ حليت و حرمت گوشت انواع حيوانات
ـ حقوق حيوانات در فقه اسلامي
ـ كيفر سرقت در اسلام
ـ مقايسه حقوق بشر در اسلام و غرب
ـ بحثي درباره امر به معروف و نهي از منكر
ـ حرمت سقط جنين
ـ مسئوليت مدني ناشي از جرم كودكان بزهكار در فقه و حقوق اسلامي
2ـ حقوق جهاني بشر از ديدگاه اسلام و غرب (فارسي و انگليسي)
3ـ الرضاع
در فلسفه:
1ـ جبر و اختيار
2ـ مجموعه مقالات كه شامل موضوعات زير است:
ـ برهان كمالي دكارت بر وجود خداوند
ـ برهان كمالي (وجويي) در اثبات خدا
ـ هدف زندگي
ـ مقدمه اي بر مفهوم فلسفه مالكيت
ـ حركت و تحول
ـ حركت و تحول از ديدگاه قرآن
ـ طبيعت و ماوراي طبيعت
ـ علم در خدمت انسان
ـ رابطه علم و حقيقت
ـ علم و عرفان از ديدگاه ابن سينا
ـ علم از ديدگاه اسلام
ـ اميد و انتظار
3ـ ارتباط انسان و جهان
4ـ ايده آل زندگي و زندگي ايده آل
5ـ نقد نظريات ديويد هيوم در چهار موضوع فلسفي
ـ مفاهيم و انديشه هاي مجرد
ـ خويشتن
ـ عليت
ـ استي و بايستي
7ـ بررسي و نقد برگزيده افكار راسل
8ـ زيبايي وهنر از ديدگاه اسلام
9ـ حكمت اصول سياسي اسلام (فلسفه سياسي اسلام) اين كتاب ترجمه و تفسير فرمان مبارك حضرت امير المؤمنين (ع) به مالك اشتر است.
10ـ بررسي و نقد كتاب (سرگذشت انديشه ها) كه مهمترين كتاب آلفرد نورث وايتهد در فلسفه مغرب زمين است.
11ـ پيام خرد،‌ اين كتاب حاوي تعدادي از سخنراني هاي بين المللي مي باشد كه به عنوان نمونه مي توان به سخنان ايشان تحت عنوان (تقسيم بندي فلسفه ها) در يونان در دانشگاه آتن اشاره نمود.
پس از اين سخنراني و بيان اين تقسيم بندي جديد در فلسفه، آقاي پروفسور «موچوبولوس» استاد بزرگ فلسفه در دانشگاه آتن درباره استاد علامه جعفري اين مطالب را بيان كرد: همان گونه كه در معرفي استاد گفتم: ايشان بسيار عميق به مسائل مي نگرند. امروز شما آقايان و خانم ها با سخنراني علامه جعفري مي توانيد اين موضوع را تأئيد كنيد كه استاد علامه جعفري تقسيم بندي جديدي را كه براي علم و فلسفه و انواع آن مطرح كرده اند بسيار جالب است و با توجه به افكار ايشان مي توان خطوط اصلي فلسفه و وظايف آينده فيلسوف را تعيين كرد.
12ـ فلسفه دين
13ـ تحقيقي در فلسفه علم
14ـ فلسفه و هدف زندگي
15ـ فلسفه و نقد سكولاريزم
16ـ مقدمه اي بر فلسفه
17ـ مولوي و جهان بيني ها
18ـ تعاون الدين و العلم
19ـ الامر بين الامرين
20ـ نهايت الادراك الواقعي بين الفلسفه القديمه و الحديثه
21ـ آفرينش و انسان
22ـ موسيقي از ديدگاه فلسفي و رواني
در عرفان:
1ـ عرفان اسلامي
2ـ آيا شريعت طريقت و حقيقت با يكديگر متفاوتند؟
3ـ نيايش امام حسين (ع) در صحراي عرفان (به زبان فارسي و عربي)
4ـ تفسير و نقد و تحليل مثنوي (15 جلد)
5ـ حضرت علي (ع) و عرفان
6ـ علل و عوامل جذابيت سخنان مولوي
در علم النفس:
1ـ آيا جنگ در طبيعت انسان است؟
2ـ وجدان
در معارف اسلامي:
1ـ ترجمه و تفسير نهج البلاغه (27 جلد)
2ـ ترجمه كامل نهج البلاغه (1 جلد)
3ـ انسان در ديدگاه قرآن
4ـ مبدا اعلا
5ـ امام حسين (ع) شهيد فرهنگ پيشرو انسانيت
6ـ شناخت انسان در تصعيد حيات تكاملي
7ـ علم از ديدگاه علي
8ـ علم و دين در حيات معقول
9ـ اخلاق و مذهب
10ـ شناخت از ديدگاه علمي و قرآن
در ادبيات و تحقيقات در مباني آنها:
1ـ سه شاعر (حافظ، سعدي، نظامي)
2ـ حكميت و اخلاق و عرفان در شعر نظامي گنجوي (به زبان فارس يو روسي)
3ـ تحليل شخصيت خيام (بررسي آرا فلسفي، ادبي، علمي و ديني)
4ـ از دريا به دريا (كشف الابيات مثنوي مولوي در 4 جلد)
در مباحث علمي:
1ـ عمل تجويد ذهن
2ـ بحثي در قانون تعادل در روش تجزيه اي و تركيبي
3ـ دانش ها و ارزش ها در مجراي قوانين علمي
در مديريت:
1- انگيزش مديريت در اسلام و نقد انگيزش هاي معاصر
در فرهنگ:
1ـ فرهنگ پيرو ـ فرهنگ پيشرو
2ـ طرحي براي انقلاب فرهنگي
علامه جعفري در اوايل طلبگي در مجلسي نشسته بود . يكي از طلبه ها عكسي از هنرپيشه هاي سينما را آورد و مي گفت : به شرطي نشان كسي مي دهم كه بعد از اينكه ديد بگويد : حاضر است با صاحب اين عكس باشد (با او زندگي كند ) يا يك لحظه امام علي(ع) را ببيند ؟ قسم هم مي داد . يكي يكي نشان طلبه ها داد . هر كس چيزي مي گفت تا نوبت به علامه جعفري رسيد . مي گفت : آشفته بودم بلند شدم در حالي كه دلم يك جور ديگري بود . قبل از اينكه عكس را ببينم . از طلبه ها معذرت خواستم آمدم داخل حجره . گرم بود . گفت : خوابم برد در عالم رويا ديدم بارگاه اميرالمومنين(ع) است . آغا نشسته . اصحاب هم طرافش هستند به محض ورود من آغا اشاره كرد گفت : بيا (مانند همان تصوير كه تو خيالت درست كردي همان تآثير را مي گذارد) پاورچين پاورچين رفتم . آغا من را در آغوش گرفت . دست نوازش به سرم كشيد . بيدار شدم . چند دقيقه بيشتر نگذشته بود . برگشتم به مجلس . از آن لحظه به بعد ديدم سينه ام باز شده . چيزهايي متوجه مي شوم كه افراد عادي متوجه نمي شوند . هر سال امام عصر(عج) در مكه مشرف مي شوند و اگر كسي توفيق داشته باشد يكي از جاهايي كه آغا را مي تواند ببيند آنجاست . ايام حج تمتع به خصوص در عرفات كه همه حاجي ها در نصف روز بايد آنجا باشند . علي بن مهزيار اهوازي 19 بار به مكه رفته تا امام عصر(عج) را ببيند . حتي پياده مي رفت . اما آغا را نمي ديد . در حدي كه مي گفت : نمي روم . يكي بزرگان ، يكي از خوبان گفت : يك بار ديگه هم برو . شايد اين بار ببيني . بار بيستم وقتي رفت . يك كسي پيش او آمد گفت : آغا مي گه از دوستانت جدا شو از آنها فاصله بگير . با آنها خداحافظي كرد . اعمالش را كه تمام كرد با همان فرد رفت اطراف مكه . ديدند كنار كوهي خيمه اي زده . به تعبير خودش معنويت خاصي را احساس مي كرد . همان جا رفتند . گفت : دم در بايست تا ببينم آغا اجازه مي دهد يا نه . ان فرد برگشت گفت : آغا مي گه بيا . سه روز مهمان امام عصر بود . سئوالي داشت از او مي پرسيد . با او نماز مي خواند (آغا گفتگوي عجيبي با علي بن مهزيار دارد) امام عصر(عج) گفت : علي بن مهزيار كم تو را مي بينم . گفت : آغا ما شهره ي عام و خاص شده ايم . 19 بار پياده آمديم تا شما را ببينم . اغا گفت : وقتي مشغول خودتان شده ايد و فقير و مسكين و محرومين از يادتان رفته شما را نمي بينم . يعني با نگاه تشريفي شما را نمي بينم . كاري كنيد آغا ما را با نگاه تشريفي ببيند .
سه ساعت قبل از فوت، استاد به دكتر غلامرضا جعفری اشاره ای می كند. این اشاره، به معنای درخواستی از فرزند بود. اما به علت از دست رفتنِ قدرتِ تكلم استاد كه بعد از سكته ی مغزی بر او عارض شده بود، فرزند متوجه درخواست پدر نمی شود سرانجام پس از حدود یك ساعت، وی منظور پدر را درك می كند. داخل كیف شخصیِ استاد، پلاكی بود كه اسماءخداوند و نام ائمه: حك شده و اطراف این پلاك را، پارچه ی سبز متبرك به ضریح امام حسین علیه السلام، فرا گرفته بود.
او به سرعت عازم محلی می شود كه لوازم شخصیِ استاد در آنجا قرار داشت. زمان رفت و برگشت، یك ساعت به طول می انجامد و... هنگام ورود به اتاق استاد در بیمارستان، پرستار خبر فوت ایشان را می‌دهد. دكتر جعفری بی تاب و متأثر از این كه به موقع نتوانسته است درخواست پدر را اجابت كند، وارد اتاق می شود. جسد علامه بر روی تخت، و پارچه سفیدی آن را پوشانده بود...
او با چشمانی اشكبار، پارچه ی سبز را به صورت استاد گذاشت، ناگهان استاد چشمان خود را برای لحظاتی اندك باز نمود و پس از لبخندی پر معنا، چشمانش را بست.
سرانجام علامه محمدتقی جعفری پس از عمری تلاش و تكاپو، در 25 آبان سال 1377 خورشیدی به رحمت ایزدی پیوست و در شهر مقدس مشهد در حرم مطهر امام رضا علیه السلام ـ رواق دارالزهد ـ به خاك سپرده شد.
حیات را نباید قربانیِ وسیله ی حیات نمود.
زندگیِ بی محور و فاقد اصل، نتیجه ای جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد.
بیایید اوراقِ كتابِ هستیِ خود را از عكس و امضای دیگران پر نكنیم.
جامعه ای كه در بلای مرگزای فقر روزگار می گذراند، متشكل از انسانها نیست، بلكه از تابوت های متحرك شكل گرفته است.
بخندیم، اما سرمایه ی خنده ی ما گریه ی دیگران نباشد.
اندیشه قیافه ی رو به طبیعتِ ذكر است و ذكر قیافه ی رو به ماورای طبیعتِ اندیشه.
خداوندا، دست ما ناتوانانِ گلاویز با مادیات را با تواناییِ مطلقِ خود بگیر و در حركت به سوی هدفِ اعلای حیات، ما را یاری فرما.
انسانیت، دموكراسی، آزادی، و عدالت منهای شخصیت غیر از یك مشت اصطلاحات مسخره چیزی نیست!
هیچ عملی بدون عكس العمل در صحنه هستی به وجود نمی آید خواه خوب و خواه زشت.
اساسی ترین عاملِ شكستِ انسانیت در دوران ما به شوخی گرفتن و بی اعتنایی به موضوع تعهد است.
معمای حیات قابل حل نیست مگر اینكه ابدیت در برابر آن باشد.
بخندیم، اما سرمایه ی خنده ی ما گریه ی دیگران نباشد.
عظمت و ارزش تكلیف بالاتر از آن است كه حتی به رضایت وجدان فروخته شود.
زندگی پیوسته باید در حال به وجود آمدن و به وجود آوردن باشد، والاّ باری است بر دوش انسان.
كار، گردونه ی منحصرِ حیات آدمی است.
تا وقتی كه قانون و وظیفه ای فرض نشود، گمراهی و رستگاری قابل تصور نخواهد بود.
بیایید اوراقِ كتابِ هستیِ خود را از عكس و امضای دیگران پر نكنیم.
یك خنده ی بی موقع و یك ضربه ی روانی برای انتقام جوییِ بی مورد حقوقِ بی نهایتِ جان های آدمیان را پایمال می سازد.
كسی كه حیات را نمی شناسد، نمی تواند از حیات واقعی برخوردار شود.
اخلاق از منظر علامه جعفري و راسل
اعتقاد و التزام به اصول اخلاقي جزء اولين التزامات بشري بوده كه در ادوار مختلف زماني تكامل يافته است و هر ديني به فراخور زمان نزولش به بعضي از اين اصول اشاره نموده است. تا مرحله اي كه خاتم انبياء، محمد مصطفي(ص) هدف از بعثت خويش را كامل كردن اخلاق بيان مي‏نمايند «اني بعثت لاتمم مكارم الاخلاق». اصول اخلاقي كه از وحي و عقل نشأت گرفته از استحكام و استدلال بيشتري برخوردار مي‏باشد به همين جهت آثار التزام به اين اصول محسوس‏تر و همگاني‏تر مي‏باشد و يكي از ثمرات آن مصون ماندن اجتماع از آسيبهاست زيرا عدم تجاوز افراد به يكديگر پايه تمامي قوانين است، درچنين اجتماعي جرم كاهش مي‏يابد و فضائل اخلاقي به طور گسترده فزوني مي‏يابد و افراد هم مقيد به محكمه وجدان و درون بوده و هم مقيد به كيفر بيروني و اجتماع مي‏باشند. اينها ثمره تقيد به اوامر و نواهي اخلاقي برخاسته از وحي مي‏باشد ولي در جوامع غير ديني اصول اخلاقي وجود دارد كه هيچ پايه و اساس علمي ندارد و از آن به نام اخلاق تابو نام برده مي‏شود كه داراي شرايطي غير از شرايط مذكور مي‏باشد. در مصاحبه آقاي وايت با آقاي راسل (فيلسوف انگليسي)، به اين نوع اخلاق اشاره شده است و علامه محمد تقي جعفري«ره» نيز اين نوع اخلاق را به نقد كشيده اند. اين نوشتار به بيان نظرات آقاي راسل در رابطه با اخلاق و نقد علامه جعفري«ره» پرداخته است.
اخلاق تابو
وايت:
منظور از اخلاق تابو چيست؟
راسل:‌
نوعي از قواعد مطلق اخلاقي، است بدون اينكه دليلي براي آن اقامه ‏شود. خصوصاً در محرمات كه نبايد آنها را انجام داد. البته گاهي براي بعضي از موارد دلايلي اقامه ميشود.
نقد علامه جعفري«ره»:
در هر دوراني اقوام و ملل مختلفي بوده اند كه به آداب ورسومي كه گاهي عاري از دليل بوده است، اعتقاد داشته‏اند. البته بين منهيات تابو و منهيات مذهبي فرق است. منهيات تابو به هيچ اصل و دليلي متكي نيست، اما منهيات مذهبي اعم از معاملات، حقوق اجتماعي، عبادات و سياسات واجد علل و مصالحي است، در غير عبادات روشن و قابل فهم همگاني مي‏باشد، مثلاً در باب معاملات، منهياتي از اين قبيل وجود دارد: هرگز طرف خود را در معامله مغبون مساز، جنس معيوب را بدون اعلام مفروش و يا رباخواري ممنوع است. در باب حقوق اجتماعي به منهياتي از اين قبيل اشاره مي‏شود: مپسند بر ديگران آنچه را كه كه براي خود نمي‏پسندي؛ سودجويي شخصي و مسامحه در تعليم و تربيت ديگران، ممنوع مي‏باشد. اما در باب سياست، با منهياتي مواجه هستيم، از قبيل: زمامداران در رهبري اجتماع، منافع شخصي خود را بر اجتماع، مقدم ندارند، در اجراي قوانين تفاوتي ميان طبقات جامعه نگذارند و در تشخيص وسايل ترقي اجتماع مسامحه نورزند.
وايت:
مقررات اخلاق تابو چيست؟
راسل:
اين مسأله بستگي به درجه تمدن دارد. اخلاق تابو از خصوصيات روحي بدوي ناشي مي‏شود، از اخلاق تابو مي‏توان به دو مصداق اشاره نمود: اول، اگر كسي از ظرف رئيسي غذا بخورد، اين امر منجر به مرگ انسان مي‏شود، دوم، قوم داهوم بر اين باور بودند كه پادشاه نمي‏بايست چشم خود را براي مدتي در جهت معيني بدوزد، زيرا اگر او چنين كاري انجام دهد، از ناحيه قلمرو حكومتش طوفان بر مي‏خيزد، بدين جهت قانوني وجود داشت كه پادشاه داهوم مجبور بود هميشه ديدگان خود را به اطراف بگرداند.
وايت:
اينها انواعي از اخلاق تابو بودند، كه در جوامع اوليه مشاهده مي‏شد، اما درباره اجتماعات كنوني نظر شما چيست؟
راسل:
روش اخلاقي ما نيز تابو است. انواعي از «تابو» ها، حتي در امور خيلي با عظمت وجود دارد. يكي از مواردي كه به طور مطلق گناه شمرده مي‏شود و من هرگز مرتكب آن نشده ام اين است كه «چشم طمع به گاو (وسايل) همسايه ات ندوزي».
نقد علامه جعفري «ره»:
البته موهومات و خرافات در گذشته و حال فراوان ديده مي‏شود، اما جواب آقاي راسل از چند جهت بايد بررسي شود.
اولاً: بايد معلوم شود منظور از كلمه «معصيت» در اين مورد چيست؟ آيا به هر كاري كه مخالف قوانين اخلاقي باشد، معصيت اطلاق مي‏شود و يا كاري كه مخالف قوانين مذهبي باشد؟ اسلام مجرد نيت انجام كار خلاف را معصيت نمي‏شمارد، بلكه در اسلام، مرتكب شدن كار خلاف به عنوان معصيت شمرده مي‏شود. اگرچه از حيث رواني، نيت سوء، قسمتي از انحراف مي‏باشد. يعني كسي كه چشم طمع به وسايل همسايه مي‏دوزد يا حسدي مي‏ورزد و به آن حسد جنبه عملي نمي‏دهد، چنين شخصي اعتدال روحي ندارد ولي هنوز انساني معصيت‏كار نيست، لذا از جنبه حقوقي و مذهبي چنين شخصي مسئول نمي‏باشد، زيرا اسلام قصاص قبل از جنايت را منتفي مي‏‏داند.
ثانياً: به جهت اينكه معلوم شود اخلاق تابو با اخلاق مذهبي، هم سنخ نيست بعضي از مصاديق اخلاق اسلام را متذكر مي‏شويم.
- «انما الاعمال بالنيات» تمام كردار انساني از جهت ارزش، تابع نيت و هدفي است كه عمل به اتكاء آن انجام مي‏شود.
- «لايكون المؤمن مؤمناً حتي يرضي لاخيه ما يرضي لنفسه» انسان مؤمن داراي ايمان واقعي نمي‏باشد،‌ مگر اينكه بپسندد براي ديگران آنچه را كه برخود مي‏پسندد.
- «كفي بالتجارب تأديبا و تقلب الايام عظه» براي انسان، كافي است كه از تجربه ها متنبه شود و از تحولات روزگار پند بگيرد.
- «من غلب عقله هواه افتضح» كسي كه هوي و هوسش بر عقلش پيروز شود، رسوا مي‏گردد.
- «صدر العاقل صندوق سرّه و البشاشه حبابه الموده و الاحتمال قبر العيوب و من رضي عن نفسه كثر الساخط عليه» سينه انسان خردمند محل رازهاي اوست، خوشرويي مثل ريسماني است كه دوستي را جلب مي‏كند، احتمال دادن نسبت به ديگران، محل دفن عيوب انسان است و كسي كه از خودراضي باشد ناراضي از او زياد مي‏شود.
- «خالصوا الناس مخالطه ان مِتّم معها بكوا عليكم و ان عشتم حنوا اليكم» با مردم آنچنان دوستي كنيد كه اگر بميريد در فراق شما بگريند و اگر زنده باشيد به شما رغبت كنند.
- « اعجز الناس من عجز عن اكتساب الأخوان و اعجز منه من ضيّع من ظفر بره منهم» ناتوان ترين مردم كسي است كه از پيدا كردن دوست ناتوان باشد و ناتوان تر از او كسي است كه دوستي را پيدا كند، بعد او را ضايع كرده و از دست بدهد.
- «فوت الحاجة‌ اهون من طلبها الي غير اهلها» برطرف نشدن احتياج، بهتر از پيشنهاد آن به غير اهل است.
جملات فوق و امثال آن از فضائل عاليه اخلاق اسلامي مي‏باشد كه بين موارد ذكر شده و اخلاق تابو هيچ سنخيتي وجود ندارد. زيرا براي موارد فوق دلايل منطقي وعلمي موجود است پس نمي‏توان نتيجه گرفت كه اخلاق مذهبي، همان اخلاق تابو است.
وايت:
راجع به قوانيني كه جنبه واقعي تري دارد چه مي‏گوييد، آيا نمونه هايي از اخلاق تابو را مي‏توانيد در آنها نشان بدهيد؟
راسل:
البته مواردي از اخلاق تابو وجود دارد كه كاملاً با اخلاق، سازش دارد. مثلاً: ترك كردن دزدي و قتل نفس؛ اين دستورات با دليل همراه هستند، اما نتايجي به بار مي‏آورند كه نبايد داشته باشند، مثلاً: در مورد قتل نفس به نظر مي‏رسد كه اين دستور حتي مانع كشتن كسي مي‏شود كه از زندگي قطع اميد كرده و در رنج فراواني به سر مي‏برد و در حاليكه من فكر نمي‏كنم يك فرد عاقل با آن موافقت داشته باشد.
نقد علامه جعفري «ره»:
اولاً: شايد آقاي راسل منشاء دو قانون فوق را تابو بداند، اما هر دو قانون در زمان حاضر از جنبه حقوقي، الزامي عمومي دارند. ثانياً: قانون منع دزدي، در صورت ضرر رسيدن به فرد، واجب نيست، رعايت شود. مثلاً در مذهب اسلام، آمده اگر انسان مضطر باشد مي‏تواند به اندازه رفع اضطرار خود، از مال ديگري بردارد و بعد ضمان آن را پرداخت نمايد. اما قانون قتل نفس، در موقعي كه يأس از زندگي وجود دارد، شامل اخلاق تابو نمي‏گردد، زيرا اين حقيقت در نزد تمام اقوام و ملل انساني مسلم است كه با اهميت ترين پديده جهان هستي، زندگي است. حال اگر از منظر خداشناسان به اين مسئله نگاه كنيم، قتل نفس به كلي ممنوع است؛ زيرا به اعتقاد آنان خداوند، مالك زندگي و مرگ انسان است و تحمل شكنجه و ناراحتي براي جبران نقص هاي گذشته و تكامل بيشتر روح، يك امر منطقي مي‏باشد. اما از نظر زندگي و شؤون طبيعي جوامع بشري مي‏توان دلايلي براي ممنوعيت اين عمل ارائه نمود.
الف) تشخيص بيماريي كه منجر به فوت انسان شود، فوق العاده دشوار است؛ زيرا مكرراً ديده و شنيده ايم كه پزشكان معالج يك بيمار به طور قطع از زندگي فردي نااميد شده‏ و معالجه را قطع نموده‏اند و با اين وجود، بيماري بهبود يافته است.
ب) پيشرفت هاي روزافزوني كه در علم طب به وجود آمده، احتمال معالجه هرگونه بيماري غير قابل علاج را ميسر مي‏نمايد.
ج) اگر عده اي از انسانها به طور صددرصد زندگي آنها خاتمه يافته باشد. و تنها بهره آنها از زندگي شكنجه و آزار باشد، اين سؤال پيش مي‏آيد كه آيا اين مسئله مي‏تواند، مجوز قتل نفس اين اشخاص گردد؟ قاعدتاً جواب منفي است،‌ زيرا اين تجويز باعث ميشود كه هر كسي به مجرد رو به رو شدن با ناملايمات سنگين اقدام به خودكشي نمايد،‌ در اين حال ديگر مردم قبول نمي‏كنند كه پزشك متخصص بايد تجويز مرگ را بكند. بلكه خود راساً اقدام به اين عمل مي‏كنند، با اين وجود، ديگر چه قدرتي مي‏تواند مانع از خودكشيِ بيماري شود كه با شكنجه روبرو است. اين مطلب با نظر به اعتقاد آقاي راسل در مورد طبيعت بشري و با توجه به اينكه وي بر اين باور مي‏باشد كه در وجود آدمي زوايايي از جنون و عدم اعتدال وجود دارد، لذا چطور مي‏تواند حق زندگي و مرگ را به دست چنين انساني بدهد.
تهيه و تنظيم: زهرا شوشتري
ناشنيده‌اي از ملاقات شگفت علامه جعفري با اميرالمومنين از زبان دکتر غلامعلي رجايي
« درست است که مي گويند هر کاري مقدر است در زمان خودش انجام بشود. ماههاست تصميم داشتم خاطره اي از استاد فرزانه حضرت علامه محمدتقي جعفري تبريزي را که در ديدار اخير چند ماه پيش از بيت معظم له از فرزند فرهيخته شان آقا عليرضا شنيده بودم براي اطلاع خوانندگان عزيز به قول امروزيها قلمي کنم و اندکي از ديني را که مردم هميشه و هميشه بر امثال اين حقير دارند اداء نمايم تا اينکه اين فرصت دست داد و در ماه مبارک رمضان که ماه شهادت علي است اين تقدير رقم خورد !
اين خاطره که به ظهور تجلي ولي الله اعظم حضرت اميرالمومنين علي بن ابيطالب (ع) بر جناب علامه حکايت دارد، خاطره اي بسيار شگفت و تکان دهنده است و شايد اگر از کسي جز علامه روايت شده بود باور آن قدري دشوار مي نمود از اين قرار است:
در صداقت گفتار و روايت مرحوم علامه جعفري هيچگونه ترديدي نيست و هرکس که از نزديک ايشان را مي شناخت و از جمله اين کمترين که از سالهاي آغازين جنگ تا زمان ارتحالشان توفيق حضور مکرر در محضرشان را داشتم مي داند و مي دانم که آنچه را مي گفت و مي نوشت و عمل مي کرد، درست همان بود که مي انديشيد و بدان اعتقاد داشت و در عمل به آن رسيده بود.
استاد مي فرمود در اثر اين عنايت حضرت علي (ع) پس از آن به هر کتابي که در باره موضوعي خاص مانند فيزيک، شيمي، تاريخ و ... مراجعه مي کنم در کمال حيرت مي بينم آن موضوع را بلد هستم و انگار قبلاً آن را خوانده و دانسته ام
ايشان به يکي از شاگردان نزديک خويش که از وي خواسته بود تجلي حضرت علي (ع) را در دوران طلبگي در نجف اشرف به خود بيان کند، پس از انقلاب روحي که با شنيدن اين نام مبارک به او دست داد، ضمن تاييد آن خاطره که در جاي خود بسيار شنيدني است، به ملاقات دوم خود با حضرت امير (ع) در منزل مسکوني شان در تهران چنين اشاره کردند:
روزي که در کتابخانه منزل مشغول نوشتن يکي از جلدهاي شرح و تفسير نهج البلاغه بودم غرق در نوشتن بودم که ناگهان احساس کردم دستي از پشت سر بر شانه من قرار گرفت و همزمان ظاهراً صدايي شنيدم که به من مي فرمود دستتان درد نکند. با اينکه در آن لحظه جز من کسي در کتابخانه نبود، با احساسي که از اين حادثه به من دست داد، به پشت سرم برگشتم تا ببينم اين دست و صداي کيست؛ ولي وقتي هيچ کس را نديدم تعجب و حيرت من بيشتر شد. از طرفي چون هيچ شکي در شنيدن صدا و احساس آن دست بر شانه ام نداشتم، با مشاهده اين صحنه چنان حال و احساس عجيبي در من به وجود آمد که احساس کردم تا لحظاتي ديگر روح از پيکرم خارج خواهد شد و در آستانه جدايي روح از بدنم هستم.
براي اينکه قدري به حال اوليه بازگردم از جا برخاستم و کتابهايي را که در قفسه نزديک من بودند، بدون هدف خاصي به زمين ريختم و دوباره در قفسه چيدم تا مگر به حال عادي خود بازگردم؛ ولي آن حسّ هنوز در من بود و مرا رها نمي کرد و بدنم به شکل عادي خود باز نمي گشت. ديگر بار براي بازگشت به وضعيت عادي خود جارو را برداشته و حياط منزل را جارو کردم تا بلکه قدري آرام شوم؛ ولي تأثيري نداشت و انگار روح من در اثر آن حادثه قصد داشت از بدن خارج شود. ناگهان فکر ديگري به خاطرم رسيد که قرآن بخوانم و قدري در مناجات با خدا گريه کنم که اين تدبير کار خود را کرد و وضع جسم من به حال عادي خود بازگشت.
استاد مي فرمود در اثر اين عنايت حضرت علي (ع) پس از آن به هر کتابي که در باره موضوعي خاص مانند فيزيک، شيمي، تاريخ و ... مراجعه مي کنم در کمال حيرت مي بينم آن موضوع را بلد هستم و انگار قبلاً آن را خوانده و دانسته ام. محقق گرامي جناب آقاي کريم فيضي که تأليفات ارزشمندي درباره حيات پربار علمي استاد انجام داده است در ص 87 کتاب خود ديدار با علي مي نويسد: اين خاطره را آقاي سيدي از ارادتمندان حضرت استاد در مصاحبه اي که در فروردين ماه سال 1378 با وي انجام داده براي او نقل کرده است.
ناگهان بدون اراده قلم در دست من قرار گرفته و بدون اينکه از خود اختياري داشته باشم، حضرت سطوري را بدست من بر صفحه کاغذ جاري کردند
وقتي اين خاطره را از آقا عليرضا يادگار مرحوم استاد شنيدم، به يادم آمد که حضرت ايشان در مجلد يازدهم شرح و تفسير نهج البلاغه به کرامتي ديگر از تجلي و عنايت حضرت امير المومنين به خود در اين کتاب ارزشمند چنين اشاره مي کند که به هنگام نوشتن تفسير خطبه حالتي در من به وجود آمد که در تفسير خطبه هفتاد آن حضرت با الفاظ معمول و متداول احساس ناتواني خاصي مي کنم؛ لذا قلم را براي لحظاتي به زمين گذاشتم و به عظمت آن بزرگ مرد مظلومي که پس از پيامبر با عظمت ترين شخصيت بشري در هستي است، انديشيدم. ناگهان بدون اراده قلم در دست من قرار گرفته و بدون اينکه از خود اختياري داشته باشم، حضرت سطوري را بدست من بر صفحه کاغذ جاري کردند و ... گوارا باد اين تجلّي بر حضرت استاد که با نام علي در بيانات خويش نرد عشق مي باخت و در آتش عشق او مي گداخت.
اينک که ماه خدا فرا رسيده و المنة لله که در ميکده باز شده و حضرت عشق، عشاق خود را به ضيافت خاص خود فراخوانده است تا در اين اوقات نوراني جانشان را آکنده از نور کند، از خدا بخواهيم هر که و هر جا و هرچه هستيم به برکت اين ماه و شهيد آن علي(ع)، خود ما را از ما بگيرد و از آن هيچ باقي نگذارد تا با خروج از اين ماه فقط و فقط او را ببينيم و از او بگوئيم و در همه حال او را بجوئيم و همه او شويم و همنوا با هاتف زمزمه کنيم: «که يکي هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الا هو»
بارالها! به حرمت و عظمت و منزلت و شأن امير المومنين علي در نزد تو، در اين ماه، شراب «بي خودي» در کام جان ما بريز و ما را از خود بي خود فرما و در درياي عظمت خودت غرق کن. آمين ».
تسبيح
نيمه هاي شب مشغول ذكر بودم كه از ذهنم گذشت صبح بايد خدمت استاد مي رسيدم. وقتي رسيدم ساعت 15/7 بود. استاد آن زمان ساعت 30/7 براي تدريس مي آمدند بالا. من كه زنگ را مي زدم استاد مي آمدند و در را باز مي كردند و با هم مي رفتيم بالا. آن روز همين كه در را باز كردند, تسبيحشان را به من دادند و گفتند: <اين تسبيح را بگير و ديگر در ذكر به فكر تسبيح نباش.
بازگشت احسان
چند ماه قبل از ارتحال استاد جهت ايراد سخنراني در اجلاس از ايشان دعوت به عمل آمد كه پذيرفتند و در موعد مقرر سخنراني خود را تحت عنوان ايراد كردند. پس از سخنراني از طرف مسؤولان برگزار كننده اجلاس مبلغي در جوف پاكت به ايشان تقديم شد. فرداي آن روز يكي از مسؤولان ذي ربط به بنده گفت: اين مبلغ كم بود و ما در نظر داريم معادل همين مبلغ را مجدداً به ايشان تقديم كنيم و شما با توجه به اينكه واسطه اين دعوت بودهايد, خدمت استاد شرفياب شويد و ضمن تشكر مجدد و ارايه متن پياده شده ي سخنراني, اين مبلغ را نيز به ايشان تقديم كنيد. بنده نيز در بعد از ظهر يكي از روزهاي گرم تيرماه به منزل ايشان رفتم و مثل هميشه استاد را غرق در مطالعه در كتابخانه ي ايشان يافتم و پس از گپي خودماني با عذرخواهي به ايشان عرض كردم پاكتي كه پس از اجلاس به شما دادند، مبلغش كم بوده و مسؤولان اجلاس معادل همين مبلغ را مجدداً خدمت شما تقديم مي كنند و پاكت را به ايشان دادم. حضرت علامه ابتدا استنكاف كردند و قبول نمي فرمودند، ولي پس از اصرار بنده قدري فكر كردند و با دست روي پاي خود زدند و مي گفتند, عرض كردم با قدري تأمل فرمودند: <ميدانيد چه شد؟ من همين امروز آن مبلغي را كه داده بودند, به فردي كه اجاره منزلش عقب افتاده بود، دادم و هنوز چند ساعت نگذشته شما معادل همان مبلغ را مجدداً براي بنده آورده¬ايد.
دعا براي خود
سالها قبل كه منزل استاد در ميدان خراسان بود, احتياج به تعمير كلي پيدا كرد. پدر بزرگ، بنّايي را آوردند تا آنجا را تعمير كند، اما در حين كار باران گرفت و بناچار كار متوقف شد. بنّا رو به پدربزرگ كرد و گفت: استاد با خنده فرمودند: <من براي كار خودم هيچ¬گاه دعا نمي¬كنم كه اين نعمت الهي قطع شود؛ شما كار را متوقف كن تا باران قطع شود و بعداً به كار مشغول شويد.
رو ذكر كن
در حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها كنار استاد نشسته بودم و مشغول خواندن زيارت بوديم. پس از زيارت و نماز، استاد تسبيحي به دست گرفتند و مشغول ذكري طولاني شدند. پيش خود تعجب كردم كه استاد با اين همه مشغله ي فكري و مطالعاتي و علمي چه طور اين همه وقت را به ذكر گفتن اختصاص مي دهند. عباراتي را صدها بار تكرار مي¬كنند و دوره تسبيح مي¬گردانند. حتي طلبه هايي كه معمولاً در قسمت بالاي سر حضرت معصومه سلام اله عليهامشغول مباحثه و مطالعه بودند با ديدن اين منظره متعجب شدند. طاقت نياوردم و پس از اتمام اذكار، خدمت استاد عرض كردم: با خنده زيبايي كه خيلي از اوقات بر لبانشان بود، فرمودند: و بعد اضافه فرمودند: <بسياري از مشكلات با همين ذكرها براي من حل و آسان شده است. مولوي خوب مي گويد كه:
اي برادر، تا تواني فكر كن فكر اگر جامد شود، رو ذكر كن
عشق به درس
سرماي تبريز معروف است. پدر مي فرمودند كه: او دست من و برادرم را گرفت و آورد در خانه و به مادرم گفت: اين ها را توي سرما كجا مي فرستيد؟ اين بچه ها يخ مي زنند!> مادرم گفت: چه كار كنم؟ علاقه دارند. درس را دوست دارند و با جديت دنبال مي كنند.> پليس چيزي نگفت و رفت و ما از درز خانه نگاه كرديم وقتي كاملاً دور شد، راهي دبستان شديم

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:45 توسط سید |

سلام بر نواب دلها شهید را عدالت :به دنبال اعلام موجودیت رژیم صهیونیستی اسرائیل در سال 1327 ، امواج خشم و نفرت جوامع اسلامی را نسبت به اسرائیل فراگرفت. سازمانها و نهادهای مردمی در سراسر کشورهای اسلامی و عربی تظاهرات گسترده ای را به راه انداختند و دولتهایشان را برای اعزام آنان جهت نبرد با اسرائیل تحت فشار قرار دادند.

در ایران حکومت پهلوی نسبت به این امر حساسیتی از خود نشان نداد. اما جمعیت فدائیان اسلام و آیت الله کاشانی که همکاری های تنگاتنگی را در آن زمان داشتند، واکنش نشان دادند. به دعوت آنان اجتماع عظیمی در روز جمعه 31 اردیبهشت 1327 در مسجد سلطانی تهران (فقط پس از شش روز از تشکیل دول

ت اسرائیل) به منظور حمایت از مسلمانان فلسطین در قبال هجوم صهیونیستها برگزارشد. در این روز نواب صفوی و آیت الله کاشانی قطعنامه شدیدالحنی را علیه اسرائیل و در جهت بیداری امت اسلامی صادر کردند. پس از آن جمعیت کثیری سوار بر اتوبوسها، در خیابانهای تهران به راه افتادند و تاساعت 9 شب بر ضد اسرائیل شعار دادند.(1)
فردای آن روز محلهایی که برای ثبت نام جهت اعزام به فلسطین، مشخص شده بود مملو از داوطلبینی شد که برای جنگیدن با اسرائیل اعلام آمادگی کردند. قریب به پنج هزار نفر ثبت نام کردند و فدائیان اسلام خطاب به دولت این اعلامیه را صادر کرد:


هوالعزیز، نصرمن الله و فتح قریب
خونهای پاک فدائیان اسلام در حمایت از برادران فلسطین می جوشد. پنج هزار نفر از فدائیان رشید اسلام عازم کمک به برادران فلسطینی هستند و با کمال شتاب از دولت ایران اجازه حرکت به سوی فلسطین را می خواهند و منتظر پاسخ سریع دولت می باشند.(2)
سید مجتبی نواب صفوی – فدائیان اسلام

پس از صدور این اعلامیه نواب صفوی دولت را تحت فشارقرارداد تا امکان عزیمت داوطلبین را فراهم کند. نواب با ابراهیم حکیمی نخست وزیر وقت ملاقات نمود و برخواست جدی فدائیان اسلام تأکید نمود. اما حکیمی در این دیدار پاسخ روشنی به او نداد و بررسی مسئله را به روزهای بعد موکول کرد. پیگیری ها و تلاشهای فدائیان اسلام نهایتاً بی نتیجه ماند و دولت خواسته آنان را اجابت نکرد.

نواب کینه عمیقی نسبت به صهیونیسم پیداکرده بود. در حالیکه سران کشورهای عربی برای مقابله با اعلام موجودیت اسرائیل تعلل می کردند و به نوعی قضیه را بین العربی می دانستند، نواب معتقد بود که با ملی گرایی عرب نمی توان مسئله فلسطین را حل کرد بلکه باید با شعار امت اسلام آنجا را آزاد نمود. او راه نجات فلسطین را ایثار و شهادت می دانست. (3)

شرکت نواب در اجلاس مؤتمر اسلامی
درآذرماه 1332 گروهی از دانشمندان و علمای اسلامی اجلاسی را تحت عنوان «مؤتمر اسلامی»، به منظور چاره جویی برای مقابله با تهاجمات اسرائیل و کمک به مردم فلسطین در اردن برگزار کردند.

«جمعیت انقاذ فلسطین» و «مکتب الاسرارالمعراج» از نواب صفوی برای شرکت در آن اجلاس دعوت به عمل آوردند. نواب این موضوع را با برخی ازعلمای مطرح درمیان گذاشت و برخی از این علما از جمله آیت الله صدرالدین صدر، شرکت در این اجلاس را به عنوان تکلیف شرعی برعهده نواب گذاشتند.(4)
پس از دریافت دعوت نامه مؤتمر اسلامی، مجلس مشورتی در مسجد محمدیه سرچشمه تهران برپا شد که پس از موافقت اکثریت اعضای فدائیان اسلام، برای تأمین هزینه این سفر فیش هایی از سوی فدائیان اسلام به فروش رسید و مبلغ هشت هزار تومان جمع آوری شد. دراین جلسه سید عبدالحسین واحدی فرد شماره دو فدائیان اسلام ، اهمیت و ابعاد این سفر را برای حاضرین تشریح کرد. (5) نواب صفوی در تاریخ 11/9/1332به عراق سفر کرد و فردای آنروز به بیروت وازآنجا به بیت المقدس عزیمت نمود.شرکت نواب دراجلاس شش روزه که در بخش شرقی بیت المقدس برگزار شد، بازتاب گسترده ای در سطح مطبوعات داخل ایران داشت. این مطبوعات اهداف این سفر را دعوت و تهییج سران ممالک اسلامی، برای تشکیل جبهه متحد و مستحکم در برابر بیگانگان و اجرای احکام اسلام درسرزمینهای اسلامی و دیدار با رجال سوریه و ملاقات با مراجع عظام نجف اعلان کردند. (6)

سخنرانی نواب در اجلاس
در اولین جلسه مؤتمر اسلامی، نواب صفوی فرصت سخنرانی درحضور رؤسای ممالک، اندیشمندان و علمای اسلام را پیدا کرد. نواب ضمن ایراد سخنان آتشین به زبان عربی فریاد بیدارباش مسلمین را سرداد و برگزیدگان کشورهای اسلامی را به دفاع از سرزمین مسلمانان یعنی فلسطین و بیرون راندن صهیونیست فرا خواند. چنین حرارت درسخن وغیرت دینی، موجب حیرت و شگفتی حاضران گردید. (7)
تنها موضوعی که دراین اجلاس نواب را از درون آزارمی داد، فضای ناسیونالیستی عربی حاکم بر جلسه بود که سخنرانان یکی پس از دیگری دم از ملی گرایی وغیرت عربی می زدند اما نواب معتقد بود که باید مسئله فلسطین را اسلامی کرد نه عربی. به روایت خود نواب:
فضای مؤتمر را به جای اینکه اسلامی ببینم، عربی دیدم .می دیدم که همه سخنران ها بر این موضوع تکیه می کنند که حمله اسرائیل به سرزمین عربی فلسطین صورت گرفته است، اما وقتی نوبت سخنرانی من فرا رسید، دو رکعت نماز خواندم و توسل جستم و گفتم خدایا همه اینها به زبان عربی مسلط هستند، می خواهم دراین جمع صحبت کنم، از تو یاری می خواهم. بعد پشت تریبون رفتم و گفتم : اگر افتخار به عربیت باشد من فرزند بهترین مرد عرب هستم. اگر پیغمبر را از عرب بگیرند، عرب هیچ ندارد. شخصیت عرب به پیامبر اسلام است و من فرزند اویم. همان خداوند که فرمود: « إنا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباًو قبائلاً لتعارفوا إن اکرمکم عندالله اتقیکم»(حجرات،13).
حمله به سرزمین اسلامی فلسطین چه سرزمین عرب و چه غیر عرب ، حمله به سرزمین اسلام است.(8)
سخنان آتشین نواب حاضران را به وجد آورده بود و به طوریکه فریاد زدند:
زنده باد این مهمان گرامی اسلام، زنده باد این قهرمان ملی ایران.
ایشان بi قدری درخشیدند که مرد هفته شناخته شدند و در روزنامه های عربی عکس نواب و ملک حسین شاه اردن راچاپ کردند و نوشتند که ملک حسین تحت تأثیر سخنان نواب از سوار شدن برماشین ساخت انگلیس خودداری کرد. (9)
« یوسف حناء » خبرنگار مسیحی لبنانی که تحت تأثیر سخنان پرشور نواب صفوی بعداً مسلمان شد و در اجلاس مؤتمر اسلامی حضور داشت ،شخصیت نواب صفوی را این گونه ترسیم می کند:
او جسم نحیفی داشت؛اما روح بزرگی دراین جسم نحیف حکومت می کرد که گویی می خواست،تمام دنیا را در میان روح خودش و در میان پنجه های پرقدرت خودش هضم کند. (10)

مفتی اعظم سوریه که یکی از شرکت کنندگان درآن اجلاس بود بعد از سفری که پس از انقلاب اسلامی به ایران داشت اظهار نمود: بعد از قرن اول هجری ، شهیدی به عظمت نواب صفوی وجود ندارد. (11)

در حاشیه اجلاس
پس ازپایان کاراجلاس مؤتر اسلامی، ملاقاتها و دیدارهایی بین مقامات کشورهای اسلامی صورت گرفت. نواب صفوی نیز با برخی از مقامات سازمانها و جنبش های اسلامی از جمله « سید قطب» سخنگوی اخوان المسلمین دیدار کرد. سید قطب که از سخنرانی نواب و جسارت فوق العاده او خوشش آمده بود در دیدار با نواب با اشاره به قلب خودش گفت: «أنتَ هُنا». یعنی تو در قلب منی. (12)

همین طور نواب صفوی پیشنهاد ملاقات با ملک حسین شاه اردن را پذیرفت و در دیدار با وی چنین گفت:
من تا کنون با پادشاهان ملاقات نکرده ام و از دیدن پادشاه خوشم نمی آید اما چون تو سید هستی (ملک حسین سید حسنی است)، استخاره کردم که به دیدنت بیایم. (13)

در این ملاقات نواب از موقعیت پیش آمده استفاده کرد و با نگاه روانشناسانه ،احساسات ملک حسین را نسبت به مسئله فلسطین برانگیخت و به وی چنین گفت:
پسر عمو! اینک از تو انتظار دارم به یاری اسلام برخیزی و اراضی غصب شده فلسطین را از چنگال یهود غاصب آزاد سازی. (14)

پس از پایان کار کنفرانس ، نواب صفوی ،همراه هفتاد نفر از شرکت کنندگان برای دیدار ازآثار به جای مانده از تهاجم اسرائیل به مرزماوراء اردن رفت. هنگامی که نواب ابعاد جنایات صهیونیستها را با چشم خود دید، گریه کرد و دست به آسمان برداشت و این آیه را قرائت کرد:
« و اعدوالهم مااستطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدوکم آخرین من دونهم. » (انفال/ 60) (15)

نواب در کنار سیم خارداری که بین اردن و اسرائیل کشیده شده بود ، به قدری متأثر و عصبانی شد که ناگهان به آن سوی سیم خاردار پرید و با صدای بلند گفت:
این ننگ آور نیست که جز با اجازه اسرائیل ما مسلمانان نتوانیم قدم به خاک فلسطین بگذاریم.(16)

مفتی اعظم سوریه (از شرکت کنندگان دراجلاس) در این مورد می گوید:
پس از کنفرانس نواب با هفتاد نفر برای بازدید بخش اشغالی قدس رفته بود یکباره عبایش را کناری انداخت و به حاضران گفت که باید برویم و درآن مسجدی که در منطقه اشغالی واقع است نماز بخوانیم و هر کس آماده شهادت است با ما بیاید. درحالیکه همه ترسیده بودند ، او حرکت کرد و دیگران نیز با وجود آنکه سربازان اسرائیل دستها را بر روی ماشه گذاشته بودند به دنبال وی به راه افتادند و نماز را به امامت وی خواندند. (17)

البته همه این هفتاد نفر، به نواب اقتدا نکردند و فقط حدود ده نفر با اصرار از اوخواستند که به عنوان امام جلو بایستد ، اما نواب به ایشان گفته بود که:
من شیعه هستم و به روش امام جعفر صادق علیه السلام نمازمی خوانم. (18)

نواب در جواب احمد سوکارنو رئیس جمهور وقت اندونزی که پس از بازدید، از نواب پرسیده بود که چرا چنین کاری کردی و نزدیک بود ما را به کشتن دهی؟ گفته بود:
بردم تا شهیدتان کنم تا ملتهای مسلمان با کشته شدن نمایندگانشان، بیدار شوند. (19)

فدائیان اسلام و فلسطینیان

اولین اجلاس مؤتمر اسلامی درخصوص قضایای فلسطین و یافتن راه حلهایی برای آن، برگزارشد اما این امر سرفصل جدیدی برای تعامل فدائیان اسلام با فلسطینیان مبارز را گشود. هرچند که فدائیان از بدو تشکیل دولت اسرائیل حمایت شان را ازمبارزان فلسطینی ابراز نموده بودند و حتی از پنج هزار نفر برای اعزام به فلسطین ثبت نام کرده بودند

مواجهه نواب با عمق فاجعه فلسطین در جریان مؤتمر اسلامی، دل مشغولی جدیدی را برای او ایجاد کرد. نواب دریافت که مقابله با دولت اسرائیل که ازحمایت شدید انگلیس و آمریکا برخوردار بود، ازعهده یک دولت و یا یک سازمان به تنهایی برنمی آید و چاره کار در این است که تمام سازمانهای انقلابی اسلامی به همراه دولتهای عربی دست به دست هم داده و تحت فرماندهی سازمان واحدی ،علیه اسرائیل عمل کنند.

لذا نواب پیشنهاد داد تا برای مبارزه با اسرائیل یک «سازمان انقلاب اسلامی بین المللی » تشکیل شود. این پیشنهاد مورد استقبال بسیاری از جمله اخوان المسلمین قرار گرفت. (20) هرچند که با شهادت نواب این ایده نیز به فراموشی سپرده شد.

درجریان دیداری که نواب پس از اجلاس اردن، از قاهره به عمل آورد، یکی ازمحورهای اصلی کاری او قضیه فلسطین بود درجریان سخنرانی هایی که انجام داد بر اسلامی بودن مسئله فلسطین تأکید نمود و حال آن که بسیاری آن را مسئله عربی می دانستند. وی در دیداری که از دانشگاه عین الشمس قاهره داشت، یاسر عرفات که در آن هنگام دانشجو بود را مورد خطاب قرار می دهد که فلسطین زیر چکمه های صهیونیزم و آمریکا جان می دهد و تو می خواهی مهندس شوی؟ تو باید شرافتمندانه بجنگی و از سرزمینت دفاع کنی. (21)
یاسر عرفات، که بعنوان اولین مقام بلند پایه، پس از انقلاب اسلامی به ایران سفر نمود، در دیدار با حضرت امام خمینی (ره)از شهید نواب صفوی به نیکی یاد کرد و گفت:
هنگامی که دانشجو بودم و در مصر درس می خواندم یک روز شهید نواب صفوی به دانشگاه آمد و سخنرانی کرد. پس از پایان سخنرانی نزد او رفتم و خودم را معرفی کردم . او به من گفت:« تو پسر علی هستی ، اما ملتت دراسارت به سر می برد. تو سید حسنی هستی . تو باید دین جدت را یاری دهی. تو باید ملت فلسطین را از چنگال اسرائیل نجات دهی، آن وقت اینجا نشسته ای درس می خوانی که چه؟»
عرفات افزود :این سخنان نواب صفوی مرا تکان داد و روحیه انقلابی در من پدید آورد و از آن پس درس و مشق را رها کردم و به کار نهضت پرداختم. (22)

در دیدار از ایران ،عرفات در چند جا از نواب صفوی به عنوان استاد خود یاد کرد ازجمله دراجتماع بزرگ مردم مشهد د رسال 1357 گفت:
چقدرخوشوقتم که دراین شهرمقدس ، شهرامام رضا(ع)، محبوبم و به شهراستادم نواب صفوی آمده ام. (23)
پرداختن به مسئله فلسطین ازسوی فدائیان اسلام، درحالی که خود درگیر مبارزات داخلی علیه رژیم پهلوی بودند، اهمیت این قضیه را نشان می دهد. بی شک نواب صفوی یکی از محبوب ترین شخصیت غیرعربی برای فلسطینیان بود و شیوه های مبارزاتی جمعیت فدائیان اسلام، بعنوان الگوی مبارزاتی مبارزین فلسطینی قرار گرفت تا حدی که سازمانی با همین نام در فلسطین پدید آمد.
«سازمان فدائیان فلسطین » در حدود سال 1970م از طرف روحانیون و رهبران مذهبی فلسطینی تأسیس گشت. یکی از رهبران برجسته این سازمان « شیخ محمد ابو طیر» چند بار دستگیر شد. مؤسسین این سازمان اثرپذیری زیادی از فدائیان اسلام ایران به رهبری شهید نواب صفوی داشته اند و به همین جهت اغلب هواداران سازمان فدائیان فلسطین ، نام پسران نوزاد خود را « نواب صفوی» گذاشته اند. (24)

1-زمینه های انقلاب اسلامی ایران ، نجف لکزایی و منصور میراحمدی ، مؤسسه فرهنگی انتشارات ائمه (ع) 1377 ، ص122
2- فصلنامه «تاریخ و فرهنگ معاصر» ، ش 3و4 ، ص38-37
3- جمعیت فدائیان اسلام ونقش آن درتحولات سیاسی – اجتماعی ایران،داوود امینی، تهران،مرکزاسنادانقلاب اسلامی، 1381
،ص14
4- مروری برتاریخچه فدائیان اسلام(خاطرات محمد مهدی عبدخدایی)،تدوین سیدمهدی حسینی،تهران،مرکزاسنادانقلاب اسلامی،
1379،ص 162
5- همان ، ص163
6- سید مجتبی نواب صفوی ، اندیشه ها ،مبارزات و شهادت او ،همان ،ص 136
7- جمعیت فدائیان اسلام و نقش آن در تحولات سیاسی – اجتماعی ، همان،ص311
8- بیست سال تکاپوی اسلام شیعی در ایران ، روح الله حسینیان ، تهران ،مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381 ، ص293
9- خاطرات نیره السادات احتشام رضوی ، تدوین حجت الله طاهری ، تهران ،مرکز اسناد انقلاب اسلامی ،1383،ص98
10- سید مجتبی نواب صفوی، اندیشه ها ،مبارزات و شهادت او ، همان ، ص139
11- مروری بر تاریخچه فدائیان اسلام ، همان ، ص 168
12- همان ، ص 170
13- همان ، ص169
14- نهضت روحانیون ایران ،علی دوانی ، بنیاد فرهنگی امام رضا(ع) ، ص 203
15- 15/8/1384 www.mehr news.com- به نقل از خبرگزاری مهر
16- نهضت روحانیون ایران ، همان ، ص 203
17- سید مجتبی نواب صفوی ، اندیشه ها ، مبارزات و شهادت او ، همان ، ص 136
18- خاطرات نیرة السادات احتشام رضوی ، همان ، ص 91
19- سید مجتبی نواب صفوی ، اندیشه ها ،مبارزات و شهادت او ، همان ، ص137
20- مروری بر تاریخچه فدائیان اسلام، همان ص173
21- سید مجتبی نواب صفوی ،اندیشه ها ،مبارزات و شهادت او ، همان ، ص 145
22- نهضت روحانیون ایران ، همان ، ص 205
23- همان ، ص 205
24- جنبش آزادیبخش ، نشریه شماره 33 حزب جمهوری اسلامی ، ص 93

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:42 توسط سید |


آمريكا بعد از فروپاشي شوروي به دنبال جايگزيني براي دشمني در جهت توجيه توليد سلاح و صرف هزينه‌هاي هنگفت نظامی اين كشور درپنتاگون بود. در گذشته اين دشمن كمونيسم بود اما بعد از فروپاشي، ابتدا مساله بنياد گرايي اسلامي مطرح شد ولي پس ازواقعه‌ي 11 سپتامبر موضوع مبارزه با تروريسم در رسانه های غربی و درسخنرانی های مقام های آمریکایی مطرح شد.

برهمين اساس آمريكا  افزايش بودجه هنگفت پنتاگون درسطح افکارعمومی مردم آمریکا را با شعار مبارزه علیه تروریستها توجیه می کند.زیرا صرف هزينه‌هاي هنگفت درزمينه‌ي تسليحاتي از محل مالیات های مردم آمریکا نيازبه توجيه افكارعمومي در داخل این کشورداردو...

آنچه در زیر می خوانید ترجمه ی بخش های برگزیده از نسخه ی لاتین کتاب "استراتژی نظامی آمریکا" نوشته ی "ساموئل هانتینگتون" _ از نظریه پردازان برجسته آمریکایی _ است. این کتاب در سال 1986 میلادی چاپ شد و انتشار ترجمه ی آن در سال 1382 انجام گرفته است. سودمندی این مطالب از این جهت است که به بیان نقاط قوت و ضعف نظامی _ استراتژیک نظامی آمریکا، ارایه ی اطلاعات سودمند در زمینه ی مقایسه ی استرتژی های نظامی آمریکا در دهه های گذشته و حال، و نیز بررسی علل پیروزی و شکست اقدامات نظامی آمریکا می پردازد و مشمول مرور زمان نخواهد شد. صرف نظر از رد یا قبول مفروضاتی که مؤلف مبنای بحث خود قرار داده است، مطالعه ی آن برای آشنایی بیش تر با پیشینه ی استراتژی نظامی آمریکا مفید فایده خواهد بود.

دیدگاه اول

پرسش هایی درباره ی بی کفایتی نظامی آمریکا

پیش از آن که به خاطر بی کفایتی نظامی خود ابراز ناراحتی و نا امیدی کنیم، خوب است کارنامه خود را با طرح سه پرسش مورد بررسی قرار دهیم.

پرسش نخست این است که آیا کارنامه ی نظامی ما واقعا به این بدی است که مطرح کرده اند؟

در واقع، این کارنامه کاملا هم سیاه نیست. ما در هیچ یک از جنگ های فرسایشی بزرگ خود پیروز نشدیم، اما به استثنای چند مورد _ که پیش روی فاجعه آمیز به سوی یالو (Yalu) از قابل توجه ترین آن هاست _ نیروهای مسلح ما در بخش عظیمی از درگیری های تاکتیکی خود موفق بوده اند. هنگامی که در آوریل 1975 ویتنام جنوبی سقوط کرد، سرهنگ هری سامرز (Herry Sammers) در مذاکره با همتای ویتنام شمالی خود در هانوی گفت: "شما خود می دانید که هرگز ما را در جبهه ی جنگ شکست ندادید." طرف مقابل پس از لحظه ای تأمل پاسخ داد: "ممکن است این طور باشد، ولی این موضوع به اینجا مربوط نمی شود." اگر موفقیت های تاکتیکی، پیوسته به شکست قطعی استرتژیک منجر شود مشکل را باید در شیوه ی جنگ جست و جو کرد. شکل دیگری از عملیات نظامی که آمریکا انجام می داده است، مداخله ی نظامی مختصر و مجزا، و اغلب در قالب عملیات نجات بوده که علیه مخالفان مسلح انجام می شده است. در این مورد آمریکا واقعا موفقیتی نداشته که ثبت شود. و سرانجام شکل آخر، دخالت های گسترده برای بازگرداندن نظم و حفظ صلح است؛ مانند مداخله در لبنان در سال 1958، در جمهوری دومینیکن در سال 1965، مداخله ی دوباره در لبنان در سال های 1982 و 1983، و در گرانادا در سال 1983. دو مداخله ی اول و مورد آخر را باید جزو موفقیت های نظامی به حساب آورد؛ مورد سوم مبهم، و مورد چهارم تقریبا به علت این که از حالت عملیات حفظ صلح خارج شد، فاجعه آمیز است. روی هم رفته، کارنامه ی آمریکا به آن بدی که به نظر می آید نیست، اما با وجود این خیلی هم خوب نیست.

پرسش دوم این است که آیا کارنامه ی آمریکا در عملیات های نظامی، طی چند دهه ی گذشته بدتر از کارنامه ی قدرت های بزرگ دیگر است؟

فرانسوی ها در جنگ های بزرگ در هند و چین و الجزایر شکست خوردند؛ اگر چه در الجزایر به لحاظ تاکتیکی پیروز شدند، همان طور که ما در ویتنام پیروز شدیم. مداخله ی شوروی ها در مجارستان و چکسلواکی با موفقیت همراه بود، اما در افغانستان شکست خوردند. چینی ها در جنگ خود با ما در سال 1951، ما را به بن بست کشاندند و در سال 1962 هندی ها را شکست نسبتاً خوبی دادند، اما در مقابلِ ویتنامی ها در سال 1979 چندان کارآمد نبودند. انگلیسی ها در زیر آتش، از عدن عقب نشینی کردند و تا کنون موفق به آرام کردن ایرلند شمالی نبوده اند، اما به باور بسیاری در دو جنگ مهم پیروز شدند: در جنگ ضد چریکی مالزی در دهه 1950، و در جنگ فالک لند (Falk Land) در سال 1982. ولی موفقیت آن ها در فالک لند، تنها با عملیاتی که آمریکا در کره پیش گرفت، یعنی عملیات بازگرداندن آرامش، برابری می کرد. با وجود این، جنگ جزایر فالک لند برای انگلیس یک پیروزی نظامی محسوب و مطمئنا برای «مارگارت تاچر» یک امتیاز سیاسی بسیار بزرگ تلقی می شود؛ همان گونه که کره یک شکست خورده ی نظامی به حساب می آمد و این خود برای هری ترومن (Hery Truman) و حزبش نشان لیاقت سیاسی بزرگی بود. چرا چنین تفاوت هایی در درک و برخوردهای سیاسی وجود دارد؟ شاید به این علت که جنگ در فالک لند با تسلیم محض آرژانتین به پایان قطعی رسید به طوری که آرامش دوباره حکم فرما شد؛ در حالی که جنگ کره دو سال به طول انجامید بدون این که نتیجه ی مشابهی به دست آید. هم چنین شاید از آن رو که بر خلاف آمریکا، انگلیسی ها هیچ گاه در اهداف جنگی خود فراتر از بازگرداندن صلح نرفتند و به همین سبب وقتی که چیزی فراتر از آن را هم به دست نیاوردند در اذهان عمومی بد جلوه نکردند. از جنگ جهانی دوم به بعد، قدرت های بزرگ در هیچ واقعه ای موفقیت نظامی قطعی نداشته اند. اگر چه آمریکا بدترین کارنامه را در میان قدرت های بزرگ دیگر ندارد، کارنامه ی آن از جهت مطلوبیت نیز با کارنامه ی قدرت های دیگر قابل مقایسه نیست.

پرسش سوم این که آیا در تاریخ ما، بی کفایتی نظامی آمریکا از جنگ جهانی دوم به بعد، بیش تر از بی کفایتی آن در پیش از جنگ جهانی دوم بوده است؟ یا این که با این طرز تفکر که این شیوه، شیوه ای است که همیشه به آن عمل کرده ایم، می توانیم آرامش خاطر خود را فراهم سازیم؟

همگی می دانیم که تا قبل از سال 1946 آمریکا در هیچ جنگی شکست نخورده بود؛ حداقل این ادعا در سال های 1812 تا 1815 درست بوده است. با نگاهی به تاریخ نظامی آمریکا می توان نمونه های فراوانی از «بن بست استراتژیک، حماقت تاکتیکی، نواقص بزرگ در آموزش و مقررات، بی کفایتی و لاف زنی در فرماندهی، و بزدلی محض» را مشاهده نمود. هم چنین می توان نمونه هایی کاملا مخالف نمونه های فوق نیز یافت. ولی به سختی می توان موردی از جنگ و فنون نظامی را که بخشی از فعالیت های انسانی بوده است، پیدا کرد که آمریکایی ها در آن بخش در مقایسه با ملت های دیگر برجسته تر بوده باشند. ما خود را درگیر سنت های اسپارتی، رومی و پروسی نمی کنیم. روی هم رفته ارزش های تمدن آمریکا ارزش های نظامی نبوده و این مسأله بر عملکرد نظامی آمریکا نیز بی تاثیر نبوده است. همان گونه که در اسناد تاریخی معتبر آمده است: "درگیری های انقلاب آمریکا با مدیریت و هدایت غلط صورت گرفت."

یکی از مورخان می نویسد: "پیروزی ما در اروپا در جنگ جهانی دوم پر هزینه تر و طولانی تر از آن بود که می بایست باشد، زیرا مهارت های ارتش آمریکا در حد لازم نبود." به طور کلی، همان گونه که در زمینه های بسیاری ارزیابی شده، واحد های ارتش آلمان در جنگ جهانی دوم همواره بهتر از واحد های نظامی آمریکا جنگیدند (همین طور بهتر از دیگر ارتش های متفقین). این معیار، معیار سختی است، زیرا در بین کشورهای پیشرفته، آلمان به روشنی توان جنگی منحصر به فردی داشته است. یک ضرب المثل نظامی انگلیسی می گوید: "کسی که با آلمان ها نجنگیده است، جنگ را نمی شناسد." اگر دوباره مجبور شویم با آلمان بجنگیم با کمال خوشحالی باید گفت که احتمالاً کسانی که همراه ما می جنگیدند بیش تر از کسانی هستند که علیه ما می جنگند. با وجود این، کارنامه ی ما هنوز هم نگران کننده است. مارتین کرولد (Martin Van Creveld) این کارنامه را با صراحت تشریح کرده است:

"افسران آمریکایی در جنگ جهانی دوم پایین تر از حد متوسط بودند ... افسران بسیار زیادی در پشت جبهه مشاغل راحتی داشتند و افسران خیلی کمی نیز در خط مقدم فرماندهی می کردند. آن ها که در خط مقدم می جنگیدند نیز، آن طور که اعترافات رسمی و صریح تاریخی و شما مجروحان تأیید می کند، اغلب متهم به سوء فرماندهی بودند. شمار آن ها / افسران آمریکایی مستقر در خط مقدم / با طرف مقابل آلمانی قابل مقایسه نیست."

بنابراین، حداقل در برخی ابعاد، بی کفایتی نظامی آمریکا مسأله ی تازه ای نیست.


دیدگاه دوم

علت عدم موفقیت نظامی آمریکا

واین برگر (Weinberger) وزیر دفاع وقت، در نوامبر 1984، در سخن رانی خود در باشگاه مطبوعاتی ملی، شرایط شش گانه ای را که نیروهای آمریکایی در صورت تحقق آن به جنگ می روند، برشمرد و این دیدگاه را به تفصیل عنوان نمود. نویسندگان نظامی متعددی آن را در قالب اصطلاحات بسیار پیچیده بیان کرده اند. طبق این دیدگاه اصولا عامل عدم موفقیت نظامی آمریکا دو چیز است:

عامل نخست، رهبری سیاسی. یعنی دولت حاکم موفق نشد مردم آمریکا را برای حمایت از جنگ بسیج کند. دیگر این که آن ها موفق نشدند مجوز جنگ را که می توانست کشور را پیروز کند از کنگره بگیرند. کشور دچار تفرقه شد و ارتش از این بابت خسارت دید.

همان گونه که «واین برگر» بیان کرد، آمریکا هیچ گاه نباید بدون «هدف ملی واحد» و «عزم ملی استوار» نیروهای خود را درگیر جنگ کند. وی افزود:

"قبل از این که دوباره نیروهایمان را روانه جنگ کنیم باید اطمینان منطقی حاصل شود که از حمایت مردم و نمایندگان منتخب آن ها  در کنگره برخورداریم. نمی توانیم در داخل کشور با کنگره در جنگ باشیم و در همان حال از نیروهای خود بخواهیم که در خارج کشور در جنگ پیروز شوند؛ یا مانند قضیه ی ویتنام، در واقع از آن ها نخواهیم که پیروز شوند، بلکه فقط در آن جا حضور داشته باشند."

سرهنگ «سامرز» نیز گفت: " همه ی جنگ های گذشته ی آمریکا در اوج انگیزه و هیجان بود ولی آمریکایی ها در ویتنام با خون سردی جنگیدند و این برای مردم ما غیرقابل تحمل بود." محاسبات  دولت نباید فقط اعزام نیرو را در برگیرد، بلکه باید احساسات ملت را نیز لحاظ نماید.

عامل دوم شکست، تفکر «همه چیز یا هیچ چیز»، فشارهای سیاسی وارد شده بر اقدامات نظامی در جنگ های محدودی مانند جنگ کره و ویتنام است. طرفداران این شیوه به کلیت فلسفه ی جنگ محدود که در دهه های 1950 و 1960 گسترش یافت، حمله می کنند. زمانی که اعلان جنگ می شود باید در پی پیروزی باشیم. به گفته ی «واین برگر»: "زمانی که لازم باشد نیروهای رزمنده را در وضعیتی که پیش آمده قرار دهیم، باید یکدل و با نیت دست یابی به پیروزی قطعی عمل کنیم." وقتی که مردم به شدت از دست یابی به هدف اکراه دارند، روشن است که اگر فرمانی به ارتش برسد، برای دست یابی به اهداف خود باید از آزادی بدون فشار سیاسی _ که در کره و ویتنام پیروزی را غیر ممکن نمود _ برخوردار باشد.

دیدگاه سوم

نظریه ی بعدی، علت عدم موفقیت نظامی را سیاست نمی داند، بلکه خود ارتش را علت آن می داند. همان طور که انتظار می رود این دیدگاه بیشتر در غیرنظامیان دیده می شود تا در افسران ارتش. نمایندگان این دیدگاه، بیش تر افرادی هستند که در چند سال گذشته با حرکت موسوم به «جنبش اصلاحات نظامی» شناخته شده اند. این نظریه در کتاب «پنتاگون و هنر جنگ» نوشته ی «ادوارد لوتواک» با لحن انتقادی شدید ارایه شده است. «لوتواک» می گوید:

"هر چند که عوامل دیگر ممکن است در شکست های نظامی آمریکا سهیم باشند، ولی نیروهای مسلح ما عامل اصلی شکست بوده اند. ... شکست کل ساختار نظامی و سیستم فرماندهی _ نه فقط فرماندهانی که اکنون رفته اند، بلکه نهادهایی که هنوز بدون تغییر باقی مانده اند _ بزرگ و غیرقابل بخشش به حساب می آید."

مسأله این است که شکست نظامی از اِعمال بیش از حد تشریفات اداری در تشکیلات نظامی، از تأکید ارتش بر تربیت مدیر به جای تربیت جنگجو، از تکیه ی آن بر حجم زیاد و فن آوری به جای استراتژی و مهارت عملیاتی، از اضافه بودن تشکیلات سازمانی و پیچیدگی آن، از وابستگی آن به هماهنگی مبتنی بر تشریفات اداری و کاغذ بازی، و از میزان بسیار پایین و تأسف بار توان رزمی برای پشیبانی از ساختار خود، ناشی می شود. ارتش آمریکا در این تصویر، پرحجم، از خود راضی و به خاطر تسلیحات فراوانش، از نظر ذهنی و روانی برای جنگِ موفق، کاملا غیر آماده معرفی شده است. برای تبدیل این توده ی بی حرکت به نیروی جنگنده ی کارآمد، در گزینش، گردش مشاغل، آموزش و تعلیم نیروها، و ساختار فرماندهی و سازمان دهی، به اصلاحات جدی نیاز داریم. لازم تر از هر چیز، تغییر جدی در روحیه و عادات عمومی افسران است. آنچه نیاز است، یک تشکیلات نظامی «کم حجم، میانه و بامهارت» بر اساس الگوی نیروهای مسلح اسرائیل، نیروهای مسلح آلمان در جنگ جهانی دوم «ورماخ» و هسته ی حرفه ای ارتش انگلیس می باشد.

دیدگاه چهارم

منطقی نیست که طرفداران نظریه ی «همه چیز یا هیچ چیز» یا طرفداران نظریه ی «کم حجم، میانه و بامهارت» حقایق نهفته در استدلال های طرف مخالف را انکار کنند. در واقع، هر دو استدلال تا حد زیادی منطقی اند. علت شکست، هم سیاسی و هم نظامی بوده است. در این زمینه، من در هر دو تحلیل نکات زیادی یافتم که با آن ها موافقم. مشکل کار در دستور العمل اصلاحات آن هاست که به نظر من مبتنی بر واقعیات نیستند. راه حل «همه چیز یا هیچ چیز» درست در مقابل واقعیت های استوار سیاسی قرار دارد. همان گونه که شولتز (Shultz) وزیر خارجه ی وقت آمریکا در پاسخ به «واین برگر» عنوان کرد: "هیچ تضمینی بالاتر از آن نیست که برای کارهایمان پیشاپیش حمایت مردم را داشته باشیم". ولی موقعیت های بسیاری پیش می آید که دولت می تواند و باید بی درنگ عمل کند، و نمی تواند منتظر بماند که حمایت کنگره و مردم را جلب کند. هرگونه تعهد نیروهای نظامی آمریکا برای جنگ، به جز برای دفاع از ژاپن، اروپای غربی و آمریکای شمالی چالش برانگیز است. تلاش برای جلب حمایت عمومی از چنین تعهدی، می توانست نتیجه ی معکوسی در پی داشته باشد. آن ها می توانستند به راحتی مخالفان را تحریک کنند. به علاوه، حتی اگر در ابتدا، اعزام نیرو به خارج از کشور از حمایت عمومی برخوردار باشد، احتمال نمی رود که این حمایت برای مدت طولانی ادامه داشته باشد. ژنرال جورج سی مارشال (George. C. Marshall) سی و شش سال پیش گفت: "با دموکراسی نمی توان هفت سال جنگ را اداره کرد." تجربه ی ما از دو جنگ به علاوه ی جنگ فرانسه در الجزایر و هند و چین، بیانگر این مسأله است. در واقع می توان گفت که «واین برگر» همین گفته را تکرار کرده است: "حمایت مردم شرط لازم برای یک اقدام نظامی موفق نیست، بلکه هر اقدام نظامی دقیق و موفقی لزوماً حمایت مردم را به همراه دارد ولی اگر این اقدام نظامی در مدتی کوتاه موفق نشود آن حمایت هم از بین می رود. کنگره اعلان جنگ بکند یا نکند تفاوت زیادی ندارد."

همچنین نظریه ی «همه چیز یا هیچ چیز» در این مورد که رؤسای جمهور تا چه حد در فرماندهی عملیات های نظامی باید به ژنرال ها آزادی عمل بدهند، مبتنی بر واقعیت نیست. روابط جهانی آن قدر تنگاتنگ است که اجازه ی چنین آزادی عملی را نمی دهد. رؤسای جمهور نیز به علت همین روابط تنگاتنگ ابزار فرماندهی و کنترل را برای جلوگیری از به وجود آمدن آزادی عمل در دست دارند. از نظر سیاسی هیچ چیز برای یک رئیس جمهور مخاطره آمیزتر از اعزام نیرو به جنگ نیست. اگر جنگ پیروز شود، او قهرمان می شود و اگر شکست بخورد، خطاکار است؛ همان گونه که برای «ترومن»، «جانسون» و «کارتر» چنین پیش آمد؛ مگر این که بتواند با واکنش سریع سیاسی مسیر انتقادات را منحرف کند؛ مانند اقدام «ریگان» در مورد مسأله انفجار مقر تفنگداران دریایی در بیروت. معمولا این ملاحظات باعث می شود رییس جمهور در پذیرفتن عملیات های نظامی با احتیاط عمل کند و برای جلوگیری از بالا گرفتن درگیری ها یا دیگر رخدادهای زیان آور سیاسی، بر حفظ اهرم های کنترل و اعمال محدودیت ها اصرار ورزد.

دستور العمل های اصلی نظریه ی «کم حجم، میانه و بامهارت» که خواستار اصلاح تشکیلات ارتش اند، به همان اندازه ی دستور العمل های نظریه ی «همه چیز یا هیچ چیز»، در امور سیاسی مبتنی بر واقعیت نیستند. تشکیلات نظامی آمریکا منعکس کننده و محصول جغرافیا، فرهنگ، جامعه، اقتصاد و تاریخ آمریکاست. یک شکست فاجعه آمیز بزرگ ممکن است تشکیلات نظامی را به اصلاح خود وادارد. البته هر چند آمریکا هنوز دچار فاجعه ی نظامی نشده، دچار یک رشته پس روی های نظامی حقارت بار و عدم موفقیت نظامی بوده است. تأثیر همه ی موارد یاد شده یکسان نیست. شاید توان رزمی فوق العاده ی نیروهای مسلح آلمان در جنگ جهانی دوم «ورماخ» علیه دشمنانی که به لحاظ نفرات خیلی بیش تر و از نظر آمادگی خیلی برتر بودند، یا توان دفاعی اسراییل علیه ارتش پرشمار اعراب بسیار تحسین برانگیز باشد، ولی نباید شیفته ی این خیال واهی شد که می توان به آمریکایی ها شیوه ی جنگ آلمانی ها، اسرائیلی ها و یا حتی انگلیسی ها را آموخت. چنین چیزی هم غیر علمی است و هم تطابقی با سنت تاریخ ندارد.

به طور خلاصه، استراتژی آمریکا از نظر سیاسی و نظامی باید متناسب با تاریخ و سنت های ما باشد. این استراتژی نه فقط باید جوابگوی نیازهای ملی باشد، بلکه باید نقاط قوت و ضعف ملت ما را هم نشان دهد. شناخت این دو، آغاز حرکتی عقلایی می باشد.


پ.ن

کتاب "استراتژی نظامی آمریکا"

نوشته: ساموئل هانتینگتون

ترجمه: جمشید سرمستانی
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 15:49 توسط سید |

در حال مطالعه ی کتاب "دولت و دفاع" (مربوط به سخنرانی وزیر وقت دفاع در دولت آقای هاشمی) بودم که در صفحه ی اول آن یک جمله ی تاریخی از حضرت امام(ره) بصورت بزرگ درج شده بود. این جمله ی کوتاه درست در زمانی که صحبت از قیاس بین دو جبهه ی متفاوت و نیز فراتربینی یک سخنرانی نسبت به دفاع مقدس مطرح است، بسیار عبرت آموز می باشد:

 

  

« علاقه به اسلام شناسی مردم در آمریکا و اروپا و آسیا و آفریقا _ یعنی در کل جهان _ از جنگ 8 ساله ی ما است.»

 

گویی که امام خمینی(ره) هم اکنون در قید حیات اند و نظاره گر مسائل روز!

 

در کتاب "فرهنگ و تهاجم فرهنگ" (صفحه ی 342 و 343 ، برگرفته از سخنان مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای)، نیز در رابطه با ویژگی های دفاع مقدس سخن گفته شده و به نکات جالب توجهی از جمله اینکه «هر فداکاری یی دارای ارزش نیست» و «باید برای نشان دادن الگوی فداکاری خالص در جامعه از "جنگ هشت ساله" استفاده نمود»، اشاره شده است. با توجه به نوشته های این کتاب، رهبر انقلاب، فداکاری های عظیم تاریخی نظیر واقعه ی عاشورا را قابل قیاس با دیگر فداکاری ها از جمله جنگ تحمیلی ندانسته اند و در مورد قیاس جنگ تحمیلی با دیگر حوادث و وقایع دیگر نیز همین عقیده را دارند:

 

« هشت سال تحمیل جنگ بر ما، اگر چه به خودی خود موضوعیتی ندارد، اما عرصه ی بسیار مهمی برای بروز روحیه ی اسلامی و انقلابی و خصلتهای مسلمانی است و از این جهت بسیار ارزشمند است. لذا از بودن آنچنان زمانی و آنچنان محیطی بایستی شکرگزار بود و آدم باید از نبودنش واقعاً متأسف باشد و غصه بخورد. اگر چه از جنگ فی نفسه کسی خوشش نمی آید، اما بخش دیگر قضیه، روی دیگر سکه برای ما بسیار چیز عظیمی است. به هر حال حالا که جنگ نداریم و به دست خودمان هم نمی خواهیم یک جنگ درست کنیم که عرصه ی انقلاب بشود، اما آن هشت سال جنگ اتفاق افتاده و ما باید از روحیه ی مقاومت و روحیه ی فداکاری همراه با اخلاص و همه ی آن خصلت هایی که حقیقتاً در عرصه های جنگ ما وجود داشت بهره ببریم. بنابراین آنجایی که نوشته های شما حاکی از اخلاص است، آن نقطه انسان را تکان می دهد. هر چیزی شما ارائه کنید که نشانگر اخلاص باشد خیلی اهمیت دارد. و الا فداکاری را همه ممکن است بکنند. برای تعصب فداکاری کنند، برای خود نمایی فداکاری کنند، در حالی که خطر مرگ هم دارد. آن خلبانی که در یک مانوری مثلاًَ جلوی چشم مردم می رود پنج بار ملّق می زند و پنجاه درصد ممکن است بیاید پایین، خطر را برای خودنمایی قبول می کند، اما این ارزشی ندارد. و حتی بیش از این را هم برای خودنمایی می کنند، هم چنانکه بعضی برای خودنمایی خودشان را آتش می زنند. پس آنجایی که فداکاری با اخلاص همراه است، یعنی انسان فقط برای خاطر خدا و برای خاطر انجام وظیفه ی الهی کار را انجام می دهد، صفا و درخشندگی دارد.

 

 

 

لذا در نشان دادن این نقطه ها و جاری کردن این روحیه در طول و امتداد تاریخ ما، خیلی باید تلاش کرد و از آن هشت سال جنگ باید استفاده کرد. کما اینکه حادثه ی عاشورا اول تا آخر به یک معنا نصف روز و به یک معنا دو شبانه روز و به یک معنا هم 7 یا 8 روز بوده و بیشتر از این نبوده، یعنی از روزی که امام حسین(ع) وارد سرزمین کربلا شد منشأ حرکت است، که هم در انقلاب ما، هم در جنگ و هم در گذشته ی تاریخ ما محسوس بوده است. نه فقط در تاریخ تشیع، بلکه در تاریخ انقلابهای ضد ظلم در اسلام، ولو از طرف غیر شیعیان، حادثه ی کربلا به صورت درخشان و نمایانی اثر بخش بود، شاید در غیر محیط اسلامی هم اثر بخش بوده. کما اینکه از گاندی و غیره نقل می کنند و بعید نیست که واقعاً در جاهای دیگر هم اثر کرده باشد. اما به هر حال در تاریخ هزار و سیصد، چهارصد خود ما همین نصف روز حادثه اثر کرده. لذا عجیب نیست اگر ما هشت سال جنگ خودمان را با آن هشت یا نه ساعت عاشورای امام حسین(ع) نخواهیم مقایسه کنیم و آن را خیلی درخشانتر بدانیم که واقعاً هم همین است. یعنی هیچ حادثه ای را هنوز بنده در تاریخ نمی شناسم که قابل مقایسه با فداکاریهای آن نصف روز باشد، و همه چیز کوچکتر از آن است، لکن بالاخره طرحی از آن و یک «نمی از آن یم» است. بنابراین چرا ما فکر نکنیم که می تواند برای سالهای متمادی در داخل جامعه ی ما منشأ اثر باشد؟» 1

 

پی نوشت:

1_ سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار اعضای دفتر هنر و ادبیات جنگ سازمان تبلیغات اسلامی. 25/4/70
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 23:21 توسط سید |