
جمعه گذشته مسجد سید قطب سنندج رنگ خون گرفت .دست های پلید استکبار از آستین مزدوری خبیث بیرون آمد و ماشه کوته فکری را بر روی عالم متعهد و فرزانه و ولی شناس چکاند
آری,ماموستا حاج ملا محمد شیخ الاسلام به خیل عظیم شهدا پیوست .
مردم سنندج او را منادی راست قامتی و اتحاد و اتفاق می داستند.
او تمسکش حبل الله ,تولایش حب الله و تبری اش از عناصرمزدور و خود فروخته ای بود که نهروانی می اندیشدند و سرهای خود را در آخور دشمن داشتند .
رهبر فرزانه انقلاب عاملان این جنایت را اربابان فرعون صفت و قاورن منش دستگاه استبداد و استکبار نامید و ایشان را (شهید مظلوم) لقب دادو برای {شهید مظلوم} ماموستا همین بس که رهبری عادل و ولی فقیه عالم ایشان را {شهید مظلوم }بنامند.
اما انتظار میرفت کسانی که برای کشته شدن قانون شکنان و حاضران در اغتشاشات پس انتخابات ریاست جمهوری عنوان مقدس {شهید} داده وبرایشان {شهید مظلوم} نوشتند ,امروز و در پی شهادت ماموستا شیخ الاسلام و سه عزیزدیگر خدمتگزار به مردم کردستان هم {نامه} می نوشتند.
آیا کسانی که از کشته شدگان اغتشاشات و براندازان نظام را شهید مظلوم می دانند به راه و روش شهید ماموستا هم اعتقاد دارند یا از به شهادت رسیدن یک مرید واقعی رهبری و متعهد به ولایت خرسندند ...
علی امام عاشقاست داغ دل شقایق هاست
چگونگى ضربت خوردن حضرت علی(علیهالسلام) در نوشته تاریخنویسان پیشین یكسان نیست. در حالى كه طبرى و ابن سعد و دیگران نوشتهاند: «چون(حضرت علی علیه السلام) از سایبانى كه به مسجد مىرسد، بیرون شد، ابن ملجم او را ضربت زد.» یعقوبى كه تاریخ او پیش از اینان نوشته شده گوید: «پسر ملجم از سوراخى كه در دیوار مسجد بود، شمشیر بر سر او زد.» اما نوشته ابن اعثم كه هم عصر طبرى است، با نوشته آنان مخالف است و با آنچه میان شیعیان مشهور است مطابق مىباشد. وى چنین مىنویسد:
«پسر ملجم شمشیر خود را برداشت و به مسجد آمد و میان خفتگان افتاد. على(علیهالسلام) اذان گفت و داخل مسجد شد و خفتگان را بیدار مىكرد، سپس به محراب رفت و ایستاد و نماز را آغاز كرد ، به ركوع، و سپس به سجده رفت. چون سر از سجده نخست برداشت، ابن ملجم او را ضربت زد و ضربت او بر جاى ضربتى كه عمرو پسر عبدود در جنگ خندق بدو زده بود آمد. ابن ملجم گریخت و على در محراب افتاد و مردم بانگ برآوردند امیرمؤمنان كشته شد.»(1)
بلاذرى به روایت خود از حسن بن بزیع آرد: «چون پسر ملجم او را ضربت زد گفت: فزت و رب الكعبة و آخرین سخن او این آیه بود. «و من یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره.»(2)
روایتهاى شیعى و برخى از روایتهاى اهل سنت نیز با آنچه ابن اعثم نوشته مطابقت دارد.
بهرحال امام را از مسجد به خانه بردند. دیرى نگذشت كه قاتل را دستگیر كرده و نزد او آوردند. بدو فرمود:
ـ «پسر ملجمى؟»
ـ «آرى!»
ـ «حسن او را سیر كن و استوار ببند! اگر مُردم او را نزد من بفرست تا در پیشگاه خدا با او خصمى كنم و اگر زنده ماندم یا مىبخشم یا قصاص مىكنم.»
ابن سعد نوشته است امام فرمود:
ـ «بدو خوراك نیكو دهید و در جاى نرمش بیارمانید.» و هم او نوشته است روزى كه على مردم را براى بیعت مىخواند ابن ملجم دوبار براى بیعت پیش آمد و على او را راند سپس فرمود از پیغمبر شنیدم او ریش مرا از خون سرم رنگین خواهد كرد. امام در آخرین لحظههاى زندگى فرزندان خود را خواست و به آنها چنین وصیت كرد:
«شما را سفارش مىكنم به ترسیدن از خدا، و این كه دنیا را مخواهید هر چند دنیا پى شما آید. و دریغ مخورید بر چیزى از آن كه به دستتان نیاید و حق را بگویید، و براى پاداش [آن جهان] كار كنید و با ستمكار در پیكار باشید و ستمدیده را یار. و شما و همه فرزندانم و كسانم و آن را كه نامه من بدو رسد سفارش میكنم به ترس از خدا و آراستن كارها و آشتى با یكدیگر، كه من از جد شما شنیدم، میگفت: آشتى دادن میان مردم بهتر است از نماز و روزه سالیان.»
خدا را، خدا را درباره یتیمان، آنان را گاه گرسنه و گاه سیر مدارید و نزد خود ضایعشان مگذارید. خدا را، خدا را. همسایگان را بپایید كه سفارش شده پیامبر شمایند، پیوسته درباره آنان سفارش مىفرمود چندان كه گمان بردیم براى آنان ارثى معین خواهد نمود.
خدا را، خدا را، درباره قرآن، مبادا دیگرى بر شما پیشى گیرد در رفتار به حكم آن.خدا را، خدا را، درباره نماز كه ستون دین شماست.
خدا را خدا را در حق خانه پروردگارتان! آن را خالى مگذارید، چندانكه در این جهان ماندگارید كه اگر [حرمت] آن را نگاه ندارید به عذاب خدا گرفتارید.
خدا را خدا را، درباره جهاد در راه خدا به مالهاتان و به جانهاتان و زبانهاتان، بر شما باد به یكدیگر پیوستن و به هم بخشیدن. مبادا از هم، روى بگردانید و پیوند هم را بگسلانید.
امر به معروف و نهى از منكر را وامگذارید تا بدترین شما حكمرانى شما را بر دست گیرند، آنگاه دعا كنید و از شما نپذیرند. پسران عبدالمطلب! نبینم در خون مسلمانان فرو رفتهاید و دستها را بدان آلوده، و گویید امیرمؤمنان را كشتهاند. بدانید جز كشنده من نباید كسى به خون من كشته شود.
بنگرید! اگر من از این ضربت او مُردم، او را تنها یك ضربت بزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مبرید كه من از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم مىفرمود: «بپرهیزید از بریدن اندام مرده، هر چند سگ دیوانه باشد.»(3)
اندك اندك آرزوى او تحقق مىیافت و بدانچه مىخواست نزدیك مىشد. او از دیرباز، خواهان شهادت بود و مىگفت:
«خدایا بهتر از اینان را نصیب من دار و بدتر از مرا بر اینان بگمار!»
على(علیهالسلام) به لقاء حق رسید و عدالت، نگاهبان امین و بر پا دارنده مجاهد خود را از دست داد، و بىیاور ماند. ستمبارگان از هر سو دست به حریم آن گشودند و به اندازه توان خود اندك اندك از آن ربودند، چندانكه چیزى از آن بر جاى نماند. آنگاه ستم را بر جایش نشاندند و همچنان جاى خود را میدارد تا خدا كى خواهد كه زمین پر از عدل و داد شود، از آن پس كه پر از ستم و جور شده است.
چون على(علیهالسلام) را به خاك سپردند. امام حسن(علیهالسلام) به منبر رفت و گفت:
«مردم! مردى از میان شما رفت كه از پیشینیان و پسینیان كسى به رتبه او نخواهد رسید. رسول الله پرچم را بدو میداد و به رزمگاهش میفرستاد و جز با پیروزى باز نمىگشت. جبرئیل از سوى راست او بود و میكائیل از سوى چپش. جز هفتصد درهم چیزى به جاى ننهاد و مىخواست با آن خادم بخرد.»(4)
جز وصیت كوتاهى كه نوشته شد، از امام وصیتهاى دیگرى نیز در سندهاى قدیمى دیده مىشود. برخى از آنها را پیش از ضربت خوردن فرموده و برخى را پس از آن كه متوجه دیدار خدا گردید.
پىنوشتها:
1. تاریخ ابن اعثم، ج 4، ص 140ـ 139 .
2. انساب الاشراف، ص 499 .
3. نامه 47 .
4. طبقات، ج 3، ص 26 .
آدم ها ناگهان از يك ايده و انديشه اي كه مدت ها براي آن زحمت كشيده اند و
به آن معتقدند نمي بُرند حتي اگر به زور و به مصلحت اعلام بُريدن كنند اما
در نهان خود همواره به آن سمت كشش دارند به عنوان مثال اگر يك كمونيست در
شرايطي مجبور به اعلام مسلمان بودن كند حتماً هنگام بحث اقتصادي به حديث
هايي علاقه مي ورزد كه نگاه قبلي او را تاييد مي كند و كساني را متقي مي
داند كه نگاه قبلي او را در قالب اسلام بيان كنند و... اما منافق به مرور
زمان عقيده مند شده ولي هرگز ايمانش كامل نمي شود، چون عهد با شيطان را
نمي گسلد. منافق در دل به چيزي ايمان دارد و در عمل تكليف ديگري انجام مي
دهد حتي اگر كسي هم نبيند كار ديگر مي كند و نمي تواند صادق باشد. بعضي
فكر مي كنند منافق دست خودش است و مي داند چه مي خواهد، ولي از ترس شرايط
سكوت مي كند و حرف ديگري مي زند. البته اين عمل منافقانه است،اما عمل
منافقانه شرط لازم براي منافق بودن است،اما شرط كافي نيست.
شايد مومني در شرايطي حركتي منافقانه انجام دهد و آنگاه توبه نمايد،
اما منافق دلش مريض است بذر نفاق در دل او چنان ريشه دوانده كه نمي تواند
رو راست باشد، حتي با خودش. اساساً نمي داند چه مي خواهد، منافق مريض
روحي-اعتقادي است و مانند انسانهاي دو شخصيتي كه گاهي بدون اين كه ادا
درآورند خود را ديگري مي پندارند و گاهي قتل انجام مي دهند در حالي كه
شخصيت اصلي او تاب توان كشتن جوجه اي را به لحاظ روحي ندارد. در قلب منافق
بذر نفاق سال هاي سال وجود داشته و در دلش ذره ذره رشد كرده است. ريز ريز
همه جاي ذهن و قلب آنها را گرفته اما در مواقعي اين نفاق خود را نشان مي
دهد البته اگر اين آدم ها قصه و نمايش نويس و يا فيلمساز و كلاً هنرمند
باشند، خيلي زود نفاقشان برملاء مي شود و خاص و عام متوجه آن مي شوند. اما
آدم هاي معمولي ممكن است ده سال به اين مرض دچار باشند و كسي نفهميده باشد
ولي هنرمندان با چند فيلم كه مي سازند، يا قصه اي كه مي نويسند، يا شعري
كه مي سرايند، شخصيت خود را بروز مي دهند.
حقير بر آنم كه چرايي
اين مطلب را در حد بضاعت ناچيزم دراين مقال بنگارم و بگويم چرا هنرمندان و
علي الخصوص فيلمسازان در اين عرصه نفاقشان سريع برملا مي شود .
باقی مقاله در ادامه