از تاکسی پیاده شدم. وقتی از صبح در حال دویدن باشی. محل کار.شرکت.و دانشگاه و . . . ـ دورنمای متر کردن انقلاب به دنبال کتابی که اصلا نمی دانی وجود خارجی دارد یا نه، چندان جالب و روشن به نظر نمی رسد. نگاهی به فوج مردم که با شتاب از کنار هم رد می شدند، به هم تنه می زندند و چشمانشان ویترین مغازه ها را می جست پاهایم را سست کرد.

احساس غریبی که همیشه اینجا بهم دست می داد، میان این همه که اینطور با چشمان باز، بسته از کنار هم رد می شدند، احساس غربت بهم دست می داد. یک لیوان چای از زیر پل یک ساختمان خریدم و پاهایم را دنبال خودم کشیدم. اما حتی نگاه به آن همه پله های سرد پل عابر باعث شد، پاهایم درد بگیرند. سرم را پایین انداختم و پا روی اولین پله گذاشتم.
ـ اقا. اقا یه دونه فال بخر...
چرا این موجودات همیشه وقتی که حوصله نداری، پیدایشان می شود؟ رویم را برگرداندم و دست تو جیب کتم کردم تا کیفم را چنگ زدم.
بخر دیگه.
بچه برو. نمی خوام.
نمی خری؟
نه!
اون لیوان چای رو می دی من؟
نگاهش کردم. نگاه تحقیرآمیزش خیلی سرد بود، سردتر از پله ها. سردتر از مردم دیگر
ولی چشمان گرم و مهربان ودلی گرم داشت
خندیدم گفتم بیا این لیوان چای
حالا فال چند است گفت برای تو که مشتی هستی مجانی
شوخی کردم گفتم مشتی خودتی من حاجی هستم
گفت نه تو سید من هم حاجی بچه گفتم قبول عشق است حالا چند
خندید گفت تو مرام مانیست از سید ها پول بگیریم
دستم را به طرفش دراز کردم...

با سلام شهادت امام جواد بر شما محبین اهل بیت تسلیت باد
پس از شهادت امام رضا علیه السلام و عزیمت مأمون از خراسان به بغداد، وی نامهای به امام محمد تقی علیه السلام نوشت و با اکرام و احترام فراوان نسبت به علم و معرفت و فضیلت حضرت، ایشان را به حضور خود طلبید.

پذیرش این موضوع برای عباسیان بسیار سخت و سنگین بود زیرا که حضرت هم از خاندان بنی هاشم بود و هم در سن کودکی به سر میبرد لذا با این نیت مأمون، مخالفت کردند، ولی چون مأمون بر حرف خود مصمم بود و از علم و کمالات حضرت شناخت داشت، با اصرار عباسیان تصمیم به انجام مباحثهای بین علمای زمان و حضرت گرفت. مأمون، مجلس باشکوهی ترتیب داد..
علی بن اسباط میگوید در آن زمان که امام جواد سن کمی داشت روزی به طرف من میآمد و من به قامت و قیافه او نگریستم تا وقتی به شهر خود رفتم بتوانم شکل و شمایل آن حضرت را برای دوستانم توصیف کنم.
در این فکر بودم که آن حضرت نشست و فرمود:
(( حجت خدا در امامت مانند حجت او در نبوت است،
خدا در قرآن، آیه 12 سوره مریم میفرماید:
«و اتیناه الحکم صبیا؛ و فرمان نبوت را در کودکی به او (یحیی) دادیم»
و در آیه سوره 22 یوسف میفرماید:
«و لما بلغ اشده اتیناه حکما و علما؛ و هنگامی که یوسف به مرحله بلوغ و قوت رسید، ما حکم و علم به او دادیم»
و در آیه 15 سوره احقاف میفرماید:
«و لما بلغ اشده و بلغ اربعین سنه؛ و هنگامی که به مرحله بلوغ و قوت رسید و به هنگامی که به چهل سالگی رسد»
بنابر این طبق قرآن هم، امکان دارد که حکمت و علم و دانش در کودکی به امام داده شود چنانکه رواست حکمت در چهل سالگی به او داده شود.))